Google+

» از برق تا حق کتاب پردازان | قطب مطالعه و تفکر کشور

هدیهٔ روز
آدم ها…
  آدم ها مثل کتابن: از روی بعضی ها باید مشق نوشت! از روی بعضی ها باید جریمه نوشت! بعضی ها رو باید چندبار خوند تا ...
archive
معرفی کتاب
معرفی کتاب ویژه دانش آموختگان (دانشجویان و دانش آموزان)
  جهت مشاهده ویدئو معرفی کتاب اینجا را کلیک کنید کتاب دانش آموز یک دقیقه ای تکنیک های جامع مهارت های مطالعه،مدیریت زمان،بحث های ...
archive
آخرین دیدگاه‌ها rss
**چقدر خوب است که داریمشان ...*
maghsoodi:

متن خوبی بود .من پسندیدم.خیلی خوبه حواسمون به اطرافیانمون باشه.


اقتدار، مظلوميت و پيروزى
scientist04 در پاسخ به jafari.f:

واقعا چرا؟ یا اگه هست کجاست؟


بخش آموزش مدیریت و بهره وری فردی (NLP)
Amirhossein_keyvani در پاسخ به رجایی:

فایل پی دی اف کتاب هم وجود نداره؟


بخش آموزش مدیریت و بهره وری فردی (NLP)
رجایی در پاسخ به Amirhossein_keyvani:

سلام درخواست شما را از واحد انتشارت پیگیری کردم، متاسفانه کتاب گویا فقط چاپ اندکی داشته وبعدا دوباره تجدید چاپ نداشته و موجود نمی باشد موفق و سعادتمند باشید.


معجزه
maghsoodi:

سلام.آیا ثبت نام من کامل شده یا نه؟


بخش آموزش مدیریت و بهره وری فردی (NLP)
Amirhossein_keyvani:

سلام خسته نباشین من ۶سال پیش از اقای کریمی کتاب ریا(کلید) رو در کلاس های سریع خوانی هدیه گرفتم و متاسفانه گم کردم هرچه در انتشارات و کتاب های سایت گشتم پیدا نکردم که بتونم مجدد تهیه کنم میخواستم راهنمایی بگیرم چطوری میتونم پیدا...


مرجع جامع تندخوانی
Fpakmehr14:

عرض سلام ،امکانش نیست این کتاب رو اینترنتی بخریم؟


فرآیند 5 مرحله ای انتخاب رشته + همایش مهم انتخاب رشته
venus:

سلام خسته نباشید.من یک دانش اموز یازدهمی هستم که در انتخاب هدف و شغل اینده ام دچار شک و دودلی هستم .با اینکه در رشته ی تجربی مشغول به تحصیلم نه علاقه ای به زیست شناسی دارم ونه به پزشکی.بعد...


**چقدر خوب است که داریمشان ...*
zeinab Akhlaghi Modiri:

سلام . البته با نظر شما هم کاملا موافقم. چون اگه بخوایم وابسته به تعداد محدودی باشیم ممکنه همیشه غمگین بمونیم . واقعا آدم باید به خودش اهمیت بده و مدام دنبال فکرا و اتفاقای مثبت باشه و به چیزهای...


همدلی
Daniel:

جالب بود زهرا خانم تجربه خوبی داشتی


archive



پرامتیازترین کاربران: بیشتر...

از برق تا حق

نگارش در تاریخ چهارشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۱، ساعت ۰:۰۰ ؛ بازدید: ۷۴۸ بار
دسته: تجربه‌ها » ارتباط با خدا

يك روز مثل بقيه روزها با اين تفاوت كه كابينت‌ساز مشغول ساخت كابينت آشپزخانه بود، برای كارش مجبور شد شلنگ آب پكيج رو قطع كنه و بعد از ساختن كابينت از من خواست كه دوباره وصلش كنم، من اصولاً به اين جور وسايل دست نمي‌زنم به‌همين‌دليل به خدمات پس از فروش پكيج زنگ زدم امّا بهم گفتن كار ساده است و خودت مي تونی انجامش بدی؛ من هم پذيرفتم و رفتم سراغ شلنگ فلزی پكيج، شلنگ كمی كوتاه بود، درحالي كه شلنگ رو با دست چپ گرفته بودم، دست راستم رو بردم زير پكيج تا ببينم مي تونم كمی كابل ها و شلنگ‌های اون زير رو جابجا كنم كه ناگهان تصوير شروع كرد به لرزيدن، چنان تصوير مي لرزيد كه همه چيز رو مات می ديدم، خواستم خودم رو عقب بكشم كه فهميدم دست هام به شلنگ‌ها چسبيدن، هيچكنترلی نداشتم، مسلم شد كه برق منو گرفته، شنيده بودم كه برق منجر به جم شدن عضلات مي شه واسه همين بود كه نمي تونستم دستم رو از شلنگ ها جدا كنم، سعی كردم فرياد بكشم اما نمي تونستم، شدت برق به حدی بود كه تمامی عضلاتم از كار افتاده بود، صدای كابينت‌ساز رو مي شنيدم كه در 2 متری من داشت با شاگردش حرف مي زد اما متوجه برق گرفتگی من نمي شد، دستهايم داغ می شد و من به پايان عمرم نزديك مي شدم در حالی كه هيچ كاري نمي تونستم براي نجاتم انجام بدم، هرثانيه قدمی بود به سمت مرگ كه می‌گذشت، به فكرم رسيد كه پاهام روی كابينت قراربدم و با فشار پا دستهام رو جدا كنم، اما هيچ تسلطی نداشتم، به اطراف می‌خوردم و وسايل رو به‌هم‌ريختم،  همين شد كه كابينت ساز متوجه من شد،
برگشت و به من گفت: مهدی شوخي نكن!! میخواستم فرياد بكشم و بگم آخه آدم …. اين شوخيه، اما خوب صدايی در نمی‌آمد، درهمين‌حال بودم كه ناگهان ديدم جدا شدم و وسط آشپزخانه در حال تلو تلو خوردنم، از دستهام خون مي چكيد و توان ايستادن نداشتم، روي زمين خوابيدم، در حالی كه همه اطرافيان جمع شده بودن و يكی آب قند می‌آورد و ديگری به اور‍ژانس زنگ می‌زد اما من …….. .
تجربه خاصی بود، من خودم را تنها ديدم در حالی كه بقيه در فاصله چند متری من ايستاده بودند، واقعاً خودم را عاجز در مقابل مرگ ديدم، من ديدم كه چگونه يك انسان مغلوب مرگ می‌شود در حالی‌كه هيچچيز او را ياری نخواهد كرد، نه تحصيلات، نه خانواده و نه دوستان، من بودم و برقی كه مرا گرفته بود و با خود به كام مرگ می‌كشيد، حتی نمی‌توانستم طلب كمک كنم.
آن چند ثانيه عمری تفكر و امتی را عبرت می‌طلبد، كه به خاطر بسپاريم و بسپارند چگونه مرگ انسان را به زانو در می‌آورد و چه كسی است كه فرصتی دوباره می‌دهد.
 


تجربه کننده: مهدي

برای نوشتن تجربه اینجا تشریف بیاورید.


4 نفر این مطلب را می پسندند.
(مشاهده همه)


|

15 دیدگاه

  1. s-rostami گفت:

    هرچند که شاید کسی پیدانشه که دوست داشته باشه همچین اتفاقی واسش بیفته,ولی ب. عنوان تجربه , اتفاق خوبی بود,چون مطمئنا تبعا ت خوب وپر تاملی برای مدت ها برای ادم داره

  2. s-rostami گفت:

    ببخشید میخواستم یه مطلب براتون بفرستم باعکس, که شاید بنظرتون مناسب اومد و خواستید تو سایت ازش استفاده کنید ولی متاسفانه ایمیلی نداشتم و نمی دونستم ایا ارسال ازطریق همین سایتم امکان پذیره یا نه
    براهمین باعرض پوزش ازین قسمت استفاده کردم
    بمناسبت شهادت حضرت زهرا:
    مادر هر کار ی کند,اهل خانه هم یاد می گیرند…مثلا اگر شهید شود…
    که عکس متناسب این مطلب هم تصویری از در سوخته است درحالی که تمثیلی ازحضرت زهرا به اون تکیه داده.

    1. تفقدی محمدرضا گفت:

      بسم الله
      info@ketabpardazan.com

  3. مهدیان احسان گفت:

    بسیار تامل برانگیز بود کاش از این همه نشانه کمی عبرت بگیریم تشکر از توصیف دقیق تجربه تان

  4. آل مرتضي گفت:

    سلام وقت به خیر و خداقوت

    وای این مطلب چقدر هنرمندانه و با مهارت نوشته شده. فوق العاده است.
    چه جزئیات دقیقی ذکر شده. واقعاً حال کردم. دم شما گرم مهدی آقای طلوع.

    یاعلی

  5. khorramniya گفت:

    به نام خدا
    ای که دستت می رسد کاری بکن قبل ازآن کز تو نیاید هیچ کار

  6. صفاری مهدیه گفت:

    بسیار زیبابود
    انشالله یاد مرگ برای من لحظه به لحظه بشه و این احساس تبدیل به حرکت…

  7. غیور گفت:

    به نام خدا
    حال عجیبیه وقتی واقعا می بینی کسی هست اما نیست. یاد این جملات از مناجات حضرت امیر (ع) می افتم: پروردگارا از تو درخواست ایمنی میکنم در روز سختی که هر شخص از برادر و مادر و پدر و زن و فرزندانش می‌گریزد که هر کس در آن روز توجه به کار خویش از غیرش بی نیاز دارد.

  8. محمدزاده گفت:

    من همیشه به این حسی که آدم در روزهای اولش مرگش داره فکر میکنم. وقتی همه رو میبینی و ازشون کمک می خوای ولی اونها هیچ کمکی نمی تونن بهت بکنن. شما چه خوب از این حادثه ، درس گرفتین.
    هم عنوان خیلی عالی انتخاب شده بود و هم قلم بسیار خوبی دارید.در پناه خدا باشید.

  9. TAHOORA گفت:

    گاهی وقتا خدا بهمون خیلی تلنگر های کوچیک میزنه که متوجهمون کنه.
    اما وقتی دستگاه تلنگر گیرمون خراب میشه…

  10. مرتضی نامور گفت:

    سلام بر مهدی خودمان
    تجربه برق گرفتگی رو دارم
    نمودی از عزرائیله!
    خدارو شکر که سالمی
    و ممنون از تجربه خوبت

  11. کوچی سمیه گفت:

    باسلام
    امروز خبر فوت چهارمین نفر از فامیل ، تو یک ماه گذشته بهمون رسید.
    زندگی هر چهار نفرشون از اول تا آخر تو ذهنم مرور میشد.همه چیزو با هم میدیدم ، سراسر راه زندگیشون.
    شاید اگه خودشون هم همه راه رو می دیدن جور دیگه ای فکر میکردن ، نگاه میکردن و رفتار میکردن.
    کاش بشه جاده زندگی رو از بالا نگاه کرد.
    کاش!
    البته لازم نیست که همه جاده رو طی کرده باشیم تا همین جاشم اگه با نگاه از بالا ببینیم بر ادامه راه اشراف پیدا میکنیم.

  12. tooba8 گفت:

    سلام
    چه جالب !!!
    همین دیروز بود که نگاهم به کنتور برق افتاد و پیش خودم تصور کردم چه قدر برق گرفتگی سخت و وحشتناکه
    و اتفاقا به این هم فکر کردم وقتی برق می گیرت دیگه از خودت اختیار نداری و هیچ کاری نمی تونی انجام بدی و…
    خیلی زیبا و قشنگ توصیف حالت رو کردی درست مثل همان چه در ذهنم گذشت و از همه زیبا تر نتیجه گیری خوبی که کرده بودی
    همه این گونه نمی اندیشند

  13. محدثه دهقانی محمد آبادی گفت:

    رفتن در ثانیه ای رخ می دهد که از نقطه ای که تمام تعلقات دنیایی است رها شوی بال گشای وپرواز کنی به سوی حقیقت کاش این لحظه برای همه زیبا باشد

  14. F.A گفت:

    خیلی قشنگ توصیف کردید.واقعا انگار منو برق گرفت!!!
    یک متن:
    به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.
    به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
    “روز خوبی داشته باشی”، و هرگز روزشان شب نشد.
    به بچه هایی فکر کن که گفتند :
    “مامان زود برگرد”، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.
    به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
    و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.
    به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
    و بعد “غرور” شان مانع از “عذر خواهی” می شود،
    و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.
    من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
    ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
    سوگواری می کنم.
    من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
    آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
    و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
    گریه می کنم.

    به افراد دور و بر خود فکر کنید …

    کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
    فرصت را برای طلب “بخشش” مغتنم شمارید،
    در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

    قدر لحظات خود را بدانید.

    حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
    زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
    برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

    “دیروز”
    گذشته است؛

    و

    “آینده”
    ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

    لحظه “حال” را دریاب
    چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

    اندکی فکر کن …

پاسخ دهید

مشاهدۀ دیدگاه‌های این مطلب به‌ترتیب تاریخ ارسال

برچسب ها