Google+

» معجزه کتاب پردازان | قطب مطالعه و تفکر کشور

هدیهٔ روز
آدم ها…
آدم ها  آدم ها مثل کتابن: از روی بعضی ها باید مشق نوشت! از روی بعضی ها باید جریمه نوشت! بعضی ها رو باید چندبار خوند تا ...
archive
معرفی کتاب
معرفی کتاب ویژه دانش آموختگان (دانشجویان و دانش آموزان)
30380_600_800  جهت مشاهده ویدئو معرفی کتاب اینجا را کلیک کنید کتاب دانش آموز یک دقیقه ای تکنیک های جامع مهارت های مطالعه،مدیریت زمان،بحث های ...
archive
آخرین دیدگاه‌ها rss
همایش چگونه به فرزندان خود فکر کردن بیاموزیم؟
r...j:

سلام من توفیق نداشتم در این همایش شرکت کنم. میشه فایل صوتیشو بدست آورد؟


مقالۀ 3: تدبر مادۀ خام تفکراست
alirezahoosh:

سلام با تشکر از مطالب خوبتان


"زمان مطالعۀ خود را مدیریت کنید"
farhadtafazzoli:

سلام این مقاله محتوای خوبی داشت و توجه به چند نکته لازم به نظر می رسد. 1- به روز آوری براساس فرهنگ و تقویم کاربر ایرانی 2- ارائه نمونه


شهادت امام رضا علیه السلام تسلیت باد.
candour:

سلام.چرا ولادت حضرت پیغمبر رو نزاشتین تو گروه


آدم ها...
candour در پاسخ به mohammadmoradiph7:

اشتباه همینجاس.خوشبختانه هم کتاب هم انسان از این جهت که اصلا هیچ نوعش دور ریختنی نیس،باه هم مشترک اند پس باید به نیاز خودما از اونها استفاده کنیم حالا چه انسان چه کتاب


آدم ها...
candour:

بعضی از کتابها هم فقط یکبار نوشته میشن و یکبار هم یه دونه چاپ میشن ولی اصلا خونده نمیشن بعدا میفهمیم که ...


پشت در تاخیر!
candour:

خیلی عالی بود.ولی نسبت به وقت از دست داده تجربه کمی کسب کردین.ولی بازم عالی بود


سمینار نقشه های ذهنی و کاربرد آن در حل مسأله های زندگی
تحلیلگر:

ممنون میشوم در زمینه نقشه های ذهنی، آموزشهایی را روی سایت قرار دهید.


کارگاه هنرقصه گویی خلاق
تحلیلگر:

بسیار عالی، تشکر از اطلاع رسانی شما


استراحت
حميد رضا فرامرزي:

نوشته بود روزي همسر شهيد چمران ،‌به شهيد ميگه شما انقدر كار مي كنيد و در رفت و آمد هستيد ،‌ خسته ميشين ،‌كمي هم استراحت كنيد ... دكتر در جواب ميگه آرامش يك شمع در سوختنش و نور دادنش است ، تو...


archive



پرامتیازترین کاربران: بیشتر...

معجزه

نگارش در تاریخ پنج شنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۴، ساعت ۷:۳۲ ؛ بازدید: 495 بار
دسته: هدیه روز » حکایت

دخترک خسته از پیاده روی ۷ ساعته سر ظهر تا نزدیک غروب مشغول استراحت بود. تمام خاطرات چند سال پیش را با رفقای قدیمی مرور کرده بود…الان هم سعی می کرد خستگیش را با خواب قبل از غروب جبران نکند… «آللاهو اکبر و للاه اکبر»… مکبر مسجد بود… پاهایش چنان ذق ذق می کرد که تا اتمام اذان از جایش تکان نخورده بود…..«الله اکبر» قامت نماز مغرب بود…. بین دو نماز شرمگین از همراه نبودن جسمش سر به زیر انداخته بود… آخر پاهایش یارای ایستادن نداشتند…… قرار بود عظمت ربّش را در نظر مجسم کند..«الله اکبر» قصد نماز عشا کرده بود…. باورش نمی شد…… برای لحظه ای کوتاه بهتش زده بود ……چنان شاداب شده بود باورنکردنی، انگار نه انگار یک سوم روز را زیر آفتاب راه رفته …. دخترک معجزه را دیده بود… آخر بین دو نماز فقط یک لحظه بود که از ذهنش گذشته بود جسمم را یارای عبادت بده…. خودش بود که گفته بود نزدیک است و اجابت می کند.

وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُواْ لِی وَلْیُؤْمِنُواْ بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ

بقره-۱۸۶نماز-7


1 نفر این مطلب را می پسندد.
(مشاهده همه)


1 دیدگاه

  1. عرب بیک گفت:

    بسیار عالی!
    استفاده کردیم
    متشکریم از هدیه تان

پاسخ دهید

مشاهدۀ دیدگاه‌های این مطلب به‌ترتیب تاریخ ارسال

برچسب ها