Google+

» گنجشک شاکر کتاب پردازان | قطب مطالعه و تفکر کشور

هدیهٔ روز
آدم ها…
آدم ها  آدم ها مثل کتابن: از روی بعضی ها باید مشق نوشت! از روی بعضی ها باید جریمه نوشت! بعضی ها رو باید چندبار خوند تا ...
archive
معرفی کتاب
معرفی کتاب ویژه دانش آموختگان (دانشجویان و دانش آموزان)
30380_600_800  جهت مشاهده ویدئو معرفی کتاب اینجا را کلیک کنید کتاب دانش آموز یک دقیقه ای تکنیک های جامع مهارت های مطالعه،مدیریت زمان،بحث های ...
archive
آخرین دیدگاه‌ها rss
همایش چگونه به فرزندان خود فکر کردن بیاموزیم؟
r...j:

سلام من توفیق نداشتم در این همایش شرکت کنم. میشه فایل صوتیشو بدست آورد؟


مقالۀ 3: تدبر مادۀ خام تفکراست
alirezahoosh:

سلام با تشکر از مطالب خوبتان


"زمان مطالعۀ خود را مدیریت کنید"
farhadtafazzoli:

سلام این مقاله محتوای خوبی داشت و توجه به چند نکته لازم به نظر می رسد. 1- به روز آوری براساس فرهنگ و تقویم کاربر ایرانی 2- ارائه نمونه


شهادت امام رضا علیه السلام تسلیت باد.
candour:

سلام.چرا ولادت حضرت پیغمبر رو نزاشتین تو گروه


آدم ها...
candour در پاسخ به mohammadmoradiph7:

اشتباه همینجاس.خوشبختانه هم کتاب هم انسان از این جهت که اصلا هیچ نوعش دور ریختنی نیس،باه هم مشترک اند پس باید به نیاز خودما از اونها استفاده کنیم حالا چه انسان چه کتاب


آدم ها...
candour:

بعضی از کتابها هم فقط یکبار نوشته میشن و یکبار هم یه دونه چاپ میشن ولی اصلا خونده نمیشن بعدا میفهمیم که ...


پشت در تاخیر!
candour:

خیلی عالی بود.ولی نسبت به وقت از دست داده تجربه کمی کسب کردین.ولی بازم عالی بود


سمینار نقشه های ذهنی و کاربرد آن در حل مسأله های زندگی
تحلیلگر:

ممنون میشوم در زمینه نقشه های ذهنی، آموزشهایی را روی سایت قرار دهید.


کارگاه هنرقصه گویی خلاق
تحلیلگر:

بسیار عالی، تشکر از اطلاع رسانی شما


استراحت
حميد رضا فرامرزي:

نوشته بود روزي همسر شهيد چمران ،‌به شهيد ميگه شما انقدر كار مي كنيد و در رفت و آمد هستيد ،‌ خسته ميشين ،‌كمي هم استراحت كنيد ... دكتر در جواب ميگه آرامش يك شمع در سوختنش و نور دادنش است ، تو...


archive



پرامتیازترین کاربران: بیشتر...

گنجشک شاکر

نگارش در تاریخ سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۴۴ ؛ بازدید: 405 بار
دسته: تجربه‌ها » ارتباط با هستی

12

 

بچه گنجشکی از لانه افتاد و به جای آنکه گرفتار گربه شود، نصیب من شد.او را با خودم بردم به هوای آنکه بزرگش کنم. روز اول خیلی از من میترسید و یاد نداشت دهانش را باز کند تا غذا در دهانش بگذارم؛ اما هرچه گذشت اعتمادش به من بیشتر شد، تا آنجا که هر وقت در قفسش را باز میکردم و دستم را تکان میدادم یا صدایش میکردم سریع بع طرفم میآمد و دهانش را باز میکرد تا به او غذا بدهم. روی دست و پایم این طرف و آن طرف میرفت و یا گاهی با آرامش روی دستم لم میداد. او محبت مرا نسبت به خودش فهمیده بود و به من اعتماد کرده بود؛ اعتمادش برایم شیرین بود؛ برایم نوعی تشکر بود.
خدایا تو که بی نهایت به من محبت داری پس من هم باید اعتمادم به تو را بیشتر کنم فکر میکنم این اعتماد کردن نوعی تشکر عملی است.
خدایا شکرت



تجربه کننده: hagh joo

برای نوشتن تجربه اینجا تشریف بیاورید.


4 نفر این مطلب را می پسندند.
(مشاهده همه)


|

پاسخ دهید

مشاهدۀ دیدگاه‌های این مطلب به‌ترتیب تاریخ ارسال

برچسب ها