Google+

» داستان تشکیلاتی 3: گریه ها و خنده های ما کتاب پردازان | قطب مطالعه و تفکر کشور

هدیهٔ روز
آدم ها…
  آدم ها مثل کتابن: از روی بعضی ها باید مشق نوشت! از روی بعضی ها باید جریمه نوشت! بعضی ها رو باید چندبار خوند تا ...
archive
معرفی کتاب
معرفی کتاب ویژه دانش آموختگان (دانشجویان و دانش آموزان)
  جهت مشاهده ویدئو معرفی کتاب اینجا را کلیک کنید کتاب دانش آموز یک دقیقه ای تکنیک های جامع مهارت های مطالعه،مدیریت زمان،بحث های ...
archive
آخرین دیدگاه‌ها rss
**چقدر خوب است که داریمشان ...*
maghsoodi:

متن خوبی بود .من پسندیدم.خیلی خوبه حواسمون به اطرافیانمون باشه.


اقتدار، مظلوميت و پيروزى
scientist04 در پاسخ به jafari.f:

واقعا چرا؟ یا اگه هست کجاست؟


بخش آموزش مدیریت و بهره وری فردی (NLP)
Amirhossein_keyvani در پاسخ به رجایی:

فایل پی دی اف کتاب هم وجود نداره؟


بخش آموزش مدیریت و بهره وری فردی (NLP)
رجایی در پاسخ به Amirhossein_keyvani:

سلام درخواست شما را از واحد انتشارت پیگیری کردم، متاسفانه کتاب گویا فقط چاپ اندکی داشته وبعدا دوباره تجدید چاپ نداشته و موجود نمی باشد موفق و سعادتمند باشید.


معجزه
maghsoodi:

سلام.آیا ثبت نام من کامل شده یا نه؟


بخش آموزش مدیریت و بهره وری فردی (NLP)
Amirhossein_keyvani:

سلام خسته نباشین من ۶سال پیش از اقای کریمی کتاب ریا(کلید) رو در کلاس های سریع خوانی هدیه گرفتم و متاسفانه گم کردم هرچه در انتشارات و کتاب های سایت گشتم پیدا نکردم که بتونم مجدد تهیه کنم میخواستم راهنمایی بگیرم چطوری میتونم پیدا...


مرجع جامع تندخوانی
Fpakmehr14:

عرض سلام ،امکانش نیست این کتاب رو اینترنتی بخریم؟


فرآیند 5 مرحله ای انتخاب رشته + همایش مهم انتخاب رشته
venus:

سلام خسته نباشید.من یک دانش اموز یازدهمی هستم که در انتخاب هدف و شغل اینده ام دچار شک و دودلی هستم .با اینکه در رشته ی تجربی مشغول به تحصیلم نه علاقه ای به زیست شناسی دارم ونه به پزشکی.بعد...


**چقدر خوب است که داریمشان ...*
zeinab Akhlaghi Modiri:

سلام . البته با نظر شما هم کاملا موافقم. چون اگه بخوایم وابسته به تعداد محدودی باشیم ممکنه همیشه غمگین بمونیم . واقعا آدم باید به خودش اهمیت بده و مدام دنبال فکرا و اتفاقای مثبت باشه و به چیزهای...


همدلی
Daniel:

جالب بود زهرا خانم تجربه خوبی داشتی


archive



پرامتیازترین کاربران: بیشتر...

داستان تشکیلاتی 3: گریه ها و خنده های ما

نگارش در تاریخ پنج شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۴، ساعت ۶:۴۲ ؛ بازدید: ۹۷۷ بار
دسته: مهندسی‌تشکیلات

دلش گرفته بود. به خاطر چند ماجرای اخیر، حس بی کفایتی می کرد. حس بی کفایتی چیزی شبیه استخوان درد روزهای سرماخوردگی بود که تمام وجودش را می گرفت و فلجش می کرد. هیچ دوست نداشت به خاطر این حس کم کم شل بشود. در همین حال و هوا بود که یکی از دوستان قدیمی به موسسه آمد و حالش را پرسید. با هم راحت بودند. گفت: از اینکه کارهایم درست از آب در نمی آید و دائما با یک سرزنش درونی دست و پنجه نرم می کنم خسته شده ام. و برای او چند مثال زد. بعد از آن، دوست با تجربه چند خاطره برای او تعریف کرد. خاطراتی که هم خنده دار بودند و هم آموزنده.

او صحبتش را اینطور شروع کرد: «بگذار چند تا خاطره خنده دار برایت تعریف کنم تا از این حال و هوا دربیایی. آخر برداشت خودت را بگو».

«..سال ها از آن ماجرا گذشته و درست نمی دانم که بلاخره اشتباه از شنیدن من بود یا از گفتن آن بنده خدا. هر چه بود حاصلش این شد که من در دفتر برنامه های پذیرش برای هفته ی بعد نوشتم «جلسه نخود پروری در دانشگاه فردوسی»! ماجرا از این قرار بود که یکی از همکاران شوخ طبع مان زنگ زده بود و می خواست برنامه ی هفته ی آینده را به من که پذیرش بعدازظهرها بودم بگوید تا در دفتر برنامه ها یادداشت کنم. عنوانی که می شنیدم کمی شک برانگیز بود. دوباره پرسیدم «نخود پروری؟» ایشان هم تایید کرد و من نوشتم.

صبح فردا، پذیرش صبح که به نوعی مدیر من حساب می شد با من تماس گرفت و لحن توبیخی گفت: این جلسه نخودپروری که نوشتی چیست؟ چه منظور خاصی داشتی؟ من هم که از حالت صحبتش شکه شده بودم تته پته ای کردم و گفتم چطور؟ خلاصه که فهمیدم اشتباه شده است و عنوان صحیح برنامه «جلسه نخبه پروری» در دانشگاه فردوسی بوده است! آنروز بعد از قطع تماس، نشستم و زار زار گریه کردم! بخشی از ناراحتی ام به خاطر این بود که فکر می کردم از حالا به بعد دیگر همه ی قدیمی ها فکر می کنند من با قصد جنایتکارانه ای این اشتباه را انجام داده ام. و بخشی از رنجم هم همین حس درونی بی کفایتی بود… ».

خاطره اول در اینجا تمام شد و کلی خندیدند. او ادامه داد: «البته فقط همان روز گریه کردم و مدتی بعد این خاطره شده بود سوژه ی خنده ی ما و دوستان».

«یا یک بار هم اتفاق دیگری در پذیرش افتاد. خواهران جلسه ای را با موضوع «مدیریت جلسه خواستگاری» ترتیب دیده بودند. من طبق معمول عنوان جلسه را در روزها و ساعت های تعیین شده در دفتر پذیرش یادداشت کردم اما مخاطبان را ننوشتم. نمی دانم چرا اما شاید با خودم فکر می کردم: اینکه بدیهی است!

اما این هم برای ما ماجرایی شد. در اولین روز تشکیل جلسات دیدیم چند تا آقای جوان در پذیرش نشسته اند. فکر کردم حتما با کسی قرار دارند، ناشی گری کردم و از آنها دلیل حضورشان را نپرسیدم. اما با شروع جلسه آنها نیز داخل شدند. بعدا فهمیدیم یکی از همکاران که موضوع جلسه را در دفتر دیده بوده از آنجایی که در دفتر مکتوب نشده بود این جلسه مربوط به خواهران است، آن آقایان را که ظاهرا در شرف ازدواج بودند دعوت کرده بوده است. آنروز هم روزی درگیر کننده بود اما حالا خاطره اش را به عنوان خاطره ای از روزهای رشد خودم می دانم.

و یا روزی هم که با دوستم مجبور شدیم محتویات سطل آشغال ها را برای پیدا کردن یک شماره تلفن که در دفتر یادداشت نشده بود زیر و رو کنیم برای خودش ماجرایی بود… ».

«امروز که این خاطرات را برای تو تعریف می کنم اثری از آن رنج ها نیست. اینکه امروز من و شما به این خاطرات می خندیم فقط به خاطر این نیست که کرک و پر ماجرا در گذر زمان ریخته است. شادی واقعی ما زمانی بود که ما می توانستیم از هر کدام از این اتفاقات تصمیمی بدست بیاوریم.

امروز که شما دفتر پذیرش را می بینی برای هر برنامه ای این مشخصات یادداشت شده است: موضوع دقیق برنامه، جنسیت و تعداد حدودی مخاطبان، نام و شماره تماس هماهنگ کننده ی برنامه، آدرس محل برگزاری. کسی که هر کدام از این موارد برایش یادآور اشک و خون دل است امکان ندارد که هیچ گاه یکی از آنها را فراموش کند. اینجاست که عملش موثر و حرفش جلورونده است. پس این احساس بی کفایتی را پروار نکن و به جای آن، تا می توانی از دل ماجرا، تصمیم بیرون بکش. این تصمیم ها می توانند تبدیل به مدل شوند. مثل مدلی که امروز ما در پذیرش برای نوشتن برنامه ها داریم».

بعد از رفتن همراه مهربانش، سررسید جیبی اش را باز کرد و چند نکته ای که حالا تجربه اش را داشت یادداشت نمود. بعد از نوشتن آن نکات، حال و هوایش بهتر شد. دیگر به جای احساس ضعف، احساس رشد و بزرگ شدن می کرد… .

در تخیل، خود را در پیکر بلندی دید که ساختمان موسسه را در آغوش گرفته است. گویی داشتند با هم آشتی می کردند!

 




9 دیدگاه

1 بازتاب

  1. kolebaresafar گفت:

    سلام
    فکر کنم مفهوم تبدیل رو در این داستان تونستم درک کنم
    متشکرم.کمک بزرگی کردید

  2. توحید کریمی گفت:

    متشکر از داستان (شرح ما وقع!) زیباتون!

    1. درانی گفت:

      البته احتمالش را بدهید که این داستانها شرح ماوقع نباشند و حداقل به سبکی که اینجا پرداخت شده اتفاق نیافتاده باشند.

      1. pajoohan گفت:

        بفرمایید تخیّلی هستند دیگر‍!

  3. M.A گفت:

    فکر میکنم این داستان برای همه تو کارهای تشکیلاتی اتفاق میفته و چه شیرین است آن زمان که یاد میگیری اون رنج عذاب دهنده رو به تجربه ای که گرفتی تبدیل کنی و احساس سبکی و لذت اون لحظه واقعا بی نظیره.. :-* :-*

  4. M.A گفت:

    این داستان یک نقطه ی قوت هم داشت این که شما روش برخورد با کسی رو که دچار این مدل رنج شده رو هم نشون دادید که خیلی خوب بود. ممنوووون =D>

    1. درانی گفت:

      راستی که نوشتن یک داستان چقدر برای آدم مسئولیت میاره و دقت های ظریفی لازم داره. ممنون از نکته ای که گفتید خودم به این نکته دقت نکرده بودم..
      :)

      1. pajoohan گفت:

        بله همینطوریه B-)

  5. فرشته درانی گفت:

    سلام
    :-J :)) :))
    خیلی جالب بود و نزدیک به واقعیت
    مزه شیرینی داشت (مفید کردن تجربه ها ) =D> :-*

  1. بازتاب این مطلب در: کتاب پردازان | قطب مطالعه و تفکر کشور : روزی از روزهای زندگی

پاسخ دهید

مشاهدۀ دیدگاه‌های این مطلب به‌ترتیب تاریخ ارسال

برچسب ها