Google+

» داستان تشکیلاتی 2: باورهای مجید کتاب پردازان | قطب مطالعه و تفکر کشور

هدیهٔ روز
آدم ها…
  آدم ها مثل کتابن: از روی بعضی ها باید مشق نوشت! از روی بعضی ها باید جریمه نوشت! بعضی ها رو باید چندبار خوند تا ...
archive
معرفی کتاب
معرفی کتاب ویژه دانش آموختگان (دانشجویان و دانش آموزان)
  جهت مشاهده ویدئو معرفی کتاب اینجا را کلیک کنید کتاب دانش آموز یک دقیقه ای تکنیک های جامع مهارت های مطالعه،مدیریت زمان،بحث های ...
archive
آخرین دیدگاه‌ها rss
بخش آموزش تکنیکهای یک دقیقه ای
1283449196:

باسلام واآرزوی قبولی طاعات وعبادات برای شما عزیزان . راستش من کتاب دانش اموز یک دقیقه ای روتهیه کردم ومطالعه کردم و کتاب خیلی خیلی خوبی بود...من دوهفته دیگه کنکوردارم ومیخاستم اگه میشه درمورد تکنیک تست زنی یک دقیقه ای برام...


مقالۀ 1: چرا و چگونه فکر کنیم؟
sibsorkh60:

سلام. خیلی خوشحالم. دنبال آموزش روش تفکر بودم برای یادگیری و یاددادن به نوجوانان. متشکرم از استاد. یا علی.


دانلود نرم‌افزار مایندمپر (MindMapper)
مهدیان حسن:

دوستان نسخه جدیدتر نرم افزار مایندمپر ورژن 2012 همراه با کرک آن آمده است. ان‌شاءالله بزودی در همین صفحه قرار می گیرد.


نمونه تمرینهای دورۀ نقشه های ذهنی دانش آموزان
zahra.k.h:

طرح شماره ٥ بسیار عالیه


اقتدار، مظلوميت و پيروزى
jafari.f:

سلام درمورد طرح قدر چرا هیچ توضیحی تو سایت نیست ؟


کارگاه چشم انداز نویسی , مدیریت زمان و هدف گذاری
Aftab8:

خیر


کارگاه مقدماتی مهارتهای مطالعه و تند خوانی
Fatemesiyadati:

سلام استاد انصاری زاده فرموده بودند نتایج آزمونvakرا در سایت خواهید گذاشت اینجانب مطلبی در این باره پیدا نمی کنم لطفا راهنمایی کنید سپاس ??


همایش چگونه به فرزندان خود فکر کردن بیاموزیم؟
r...j:

سلام من توفیق نداشتم در این همایش شرکت کنم. میشه فایل صوتیشو بدست آورد؟


ترویج جهادی طب ایرانی اسلامی
r...j:

?بسم الله الرّحمن الرّحیم ?تدریس حجامت ?از:استاد طالقانی ?جلسه : اول سلام علیکم. خداوند را شاکریم که بما فرصتی دست داد تا درخصوص روش درمانی وپیشگیری حجامت در خدمت شما عزیزان باشیم. ?علم طب سنتی ایرانی اسلامی علمی مبتنی بر...


مقالۀ 3: تدبر مادۀ خام تفکراست
alirezahoosh:

سلام با تشکر از مطالب خوبتان


archive

داستان تشکیلاتی 2: باورهای مجید

نگارش در تاریخ پنج شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۵۱ ؛ بازدید: ۱,۳۱۰ بار
دسته: مهندسی‌تشکیلات

دایی اش دیده بود مدتی کمتر آفتابیست. از خواهر خود پرسید: «مجید کار گیر آورده؟» و خواهر با تردید پاسخ داد: «بله..»

اما آنچه در صدای مادر از شک و ابهام موجود بود، در اندیشه ی مجید وجود نداشت. اگر از او می پرسیدند به چه کاری مشغول است؛ او با آب و تاب تعریف می کرد. هر چند شاید مخاطبش متقاعد نمی شد که کار نان و آب داری دارد اما به فراست درمی یافت که او از کار خودش راضی است.

و همیشه در این نقطه از قصه، آشنایی دلسوز می آمد تا مجید و مجید ها را از تصمیمشان منصرف کند. اولین مهره ای که در این بازی جابجا می شد این سوال بود: «کار تان بیمه هم داره؟» و دومین مهره: «دقیقا چه کار می کنید؟» و سومین مهره، و چهارمین… همینطور ادامه می داد تا کیش و مات شدن جوان را به عنوان یک موفقیت در کارنامه خود ثبت کند.

دایی نیز همین رویه را پیش گرفته بود. مجید دیگر نمی دانست چگونه جواب دایی را بدهد و سکوت کرده بود. مادر از اینکه یک نفر پیدا شده تا جوان خامش را سر عقل بیاورد احساس دلگرمی می کرد. دایی در حالی که پاشنه کفشش را بالا می کشید گفت: «دایی جان حالا خوب فکرهایت را بکن. یکی از رفقا برای شرکتشان حسابدار می خواهند با ماهی 500 – 600 هزار تومن! اگر خواستی زودتر خبر بده، آبجی خداحافظ» و رفت… .

دقایقی بعد از رفتن دایی، مجید دوباره به سراغ کارهایش رفت. باید زودتر به حسین نظیفی زنگ می زد.

حسین: «برای فردا پذیرایی هم لازمه؟»

مجید: «باشه که بهتره»

حسین: «از فروش مجلات کمی مبلغ دستم مونده برات کارت به کارت می کنم خودت پذیرایی رو تهیه کن»

مجید: «حاجی من نمی رسم. باید برم سراغ پک ها. ببین سعید می تونه؟ راستی سالن برای جشنواره آماده است؟ سیستم صوت اشکالش بر طرف شد؟»

حسین: «آره الحمدلله، کی میای؟»

مجید: «مهمون داشتیم، یه سر کوتاه میام بعد می رم دانشگاه، اگه کاری بود 5:30 به بعد زنگ بزن»

حسین: «باشه، یاعلی، خداحافظ»

مادر که صدای مجید را می شنید پس از قطع تماس پرسید: «جشنوارتون چی هست؟» مجید گفت: «جشنواره مهارت های مطالعه و کتابخوانی برای نوجوانان. امروز پسرها هستن و فردا دخترها. بچه ها میان می بینن که مطالعه هم می تونه لذت بخش باشه. اینطوری هم به درسشون کمک می شه هم آدم های فهمیده تری بار میان… .»

مادر همینطور که سفره را تا می کرد گفت: «خوبه پسرم اما جوری نشه که فردا رفتیم خواستگاری دختر بهمون ندن. بگن پسره بی پوله، بی کاره، بیمه هم که نداره!»

مجید از عبارت «بیمه هم که نداره» خنده اش گرفته بود و در حالی که انگار شیرینی واژه «خواستگاری» را زیر زبانش مزه می کند گفت: مادرِ من، اولا که بی پولِ بی پول هم نیست کارمون. بعدشم به فکر بیمه هم هستیم؛ چشم. منتها تفاوت کار ما با اونچه دایی می گن اینه که ما خودمون مسئول بیمه کردن خودمونیم. خودمون همه کاره ایم، رئیسیم!»

مادر که فکر می کرد مجید غلو می کند تا دل او را بدست بیاورد با ناامیدی گفت: «خدا کنه..» و دیگر حوصله نکرد که گفتگو را ادامه دهد.

دقایقی بعد مجید دیگر حاضر شده بود، از مادر خداحافظی کرد و رفت… همانطور که رکاب می زد دغدغه های جشنواره از سیستم صوت تا پذیرایی و پک ها، تماس با مجری و قطعی کردن گروه تئاتر، کلاس دانشگاه، ساعت 5:30، طرز فکر دایی، بیمه، خواستگاری و صدها موضوع دیگر در سرش می چرخیدند. نسیم اردیبهشتی صورتش را خنک می کرد… .

مجید خودش را با 500 – 600 هزار تومانی که دایی گفته بود قلقلک می داد و می خنداند! از خودش پرسید: «چرا که نه مجید؟!» و برای اینکه یک بار دیگر با باورهایش تجدید میثاقی داشته باشد پاسخ داد: «به خاطر بهره ها، هیچ وقت در یک سیستم استخدامی نمی توانم به این اندازه بهره مند شوم. در کار امروزم ناچارم ارتباطاتم را قوی کنم، مدیریت زمان داشته باشم، تنظیماتی داشته باشم، همه فن حریف باشم، بتوانم کارها را بسپارم و اعتماد کنم، در رفع مشکلات دوستانم بکوشم. اینها همه در حالیست که خودم خواسته ام و برایش توکل و توسل دارم. و تعهداتم از ترس کم شدن حقوقم و قطع شدن بیمه ام نیست، بلکه از روی شناخت است… » با مرور این حرف ها دلش دوباره به اطمینان رسید و لبخند رضایت چهره اش را پوشش داد. با خودش گفت: « اصلا 500 – 600 که خیلی کمه! من باید به 10 نفر دیگر این مقدار حقوق بدهم.. بجم مجید؛ بجم! کار زیاد داریم… »

و سریع تر رکاب زد و رفت… .




پاسخ دهید

مشاهدۀ دیدگاه‌های این مطلب به‌ترتیب تاریخ ارسال

برچسب ها