Google+

» بابا تو دیگه کی هستی؟ کتاب پردازان | قطب مطالعه و تفکر کشور

هدیهٔ روز
آدم ها…
  آدم ها مثل کتابن: از روی بعضی ها باید مشق نوشت! از روی بعضی ها باید جریمه نوشت! بعضی ها رو باید چندبار خوند تا ...
archive
معرفی کتاب
معرفی کتاب ویژه دانش آموختگان (دانشجویان و دانش آموزان)
  جهت مشاهده ویدئو معرفی کتاب اینجا را کلیک کنید کتاب دانش آموز یک دقیقه ای تکنیک های جامع مهارت های مطالعه،مدیریت زمان،بحث های ...
archive
آخرین دیدگاه‌ها rss
همدلی
Daniel:

جالب بود زهرا خانم تجربه خوبی داشتی


بخش آموزش تکنیکهای یک دقیقه ای
1283449196:

باسلام واآرزوی قبولی طاعات وعبادات برای شما عزیزان . راستش من کتاب دانش اموز یک دقیقه ای روتهیه کردم ومطالعه کردم و کتاب خیلی خیلی خوبی بود...من دوهفته دیگه کنکوردارم ومیخاستم اگه میشه درمورد تکنیک تست زنی یک دقیقه ای برام...


مقالۀ 1: چرا و چگونه فکر کنیم؟
sibsorkh60:

سلام. خیلی خوشحالم. دنبال آموزش روش تفکر بودم برای یادگیری و یاددادن به نوجوانان. متشکرم از استاد. یا علی.


دانلود نرم‌افزار مایندمپر (MindMapper)
مهدیان حسن:

دوستان نسخه جدیدتر نرم افزار مایندمپر ورژن 2012 همراه با کرک آن آمده است. ان‌شاءالله بزودی در همین صفحه قرار می گیرد.


نمونه تمرینهای دورۀ نقشه های ذهنی دانش آموزان
zahra.k.h:

طرح شماره ٥ بسیار عالیه


اقتدار، مظلوميت و پيروزى
jafari.f:

سلام درمورد طرح قدر چرا هیچ توضیحی تو سایت نیست ؟


کارگاه چشم انداز نویسی , مدیریت زمان و هدف گذاری
Aftab8:

خیر


کارگاه مقدماتی مهارتهای مطالعه و تند خوانی
Fatemesiyadati:

سلام استاد انصاری زاده فرموده بودند نتایج آزمونvakرا در سایت خواهید گذاشت اینجانب مطلبی در این باره پیدا نمی کنم لطفا راهنمایی کنید سپاس ??


همایش چگونه به فرزندان خود فکر کردن بیاموزیم؟
r...j:

سلام من توفیق نداشتم در این همایش شرکت کنم. میشه فایل صوتیشو بدست آورد؟


ترویج جهادی طب ایرانی اسلامی
r...j:

?بسم الله الرّحمن الرّحیم ?تدریس حجامت ?از:استاد طالقانی ?جلسه : اول سلام علیکم. خداوند را شاکریم که بما فرصتی دست داد تا درخصوص روش درمانی وپیشگیری حجامت در خدمت شما عزیزان باشیم. ?علم طب سنتی ایرانی اسلامی علمی مبتنی بر...


archive



پرامتیازترین کاربران: بیشتر...

بابا تو دیگه کی هستی؟

نگارش در تاریخ چهارشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۲۰ ؛ بازدید: ۴۹۱ بار
دسته: ارسالی دوستان

یه داستان جالب و بسیار تاثیر گذار:

چند وقت پیش با همسر و فرزندم رفته بودیم رستوران. افراد زیادی اونجا

نبودن، سه نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یک پیرزن و پیرمرد که حدوداً

۶۰-۷۰ ساله بودن. ما غذامون رو سفارش داده بودیم که مردی اومد تو

رستوران. یه چند دقیقه‌ای گذشته بود که اون مرد شروع کرد به صحبت کردن

با موبایلش. با صدای بلند صحبت می‌کرد و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو

کرد به همه ماها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از ۸ سال یه بچه بهشون

داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد رو کرد به صندوق دار

رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمون من هستن. میخوام شیرینی

بچم رو بهشون بدم. به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده. خوب ما همگیمون با

تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند

شدم و رفتم طرفش. اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم

ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم. اما بالاخره با اصرار

زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیرزن پیرمرد رو حساب کرد و

با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد.

این جریان گذشت و یک شب با خانواده رفتم سینما و تو صف برای گرفتن بلیت

ایستاده بودیم که ناگهان با تعجب همون مرد تو رستوران رو دیدم که با یه دختر

بچه ۴-۵ ساله ایستاده بود تو صف. یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش

شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون مرد رو بابا خطاب میکنه. دیگه

داشتم از کنجکاوی می‌مردم. دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش. به

محض اینکه برگشت من رو شناخت. یه ذره رنگ و روش پرید. اول با هم سلام

و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم ماشالله از ۲-۳ هفته پیش بچتون

بدنیا اومد و بزرگم شده. همینطور که داشتم صحبت می‌کردم پرید تو حرفم و

گفت: «داداش اون جریان یه دروغ بود، یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم.»
دیگه با هزار خواهش و تمنا از طرف من، گفت: «اون روز وقتی وارد رستوران

شدم سفارش رو دادم و روی یکی از صندلی‌ها نشسته بودم که صدای اون

پیرمرد و پیر زن رو شنیدم. البته اونا نمیتونستن منو ببینن و داشتن با خنده با

هم صحبت میکردن. پیرزن گفت کاشکی می‌شد یکم ولخرجی کنی امروز یه

باقالی پلو با ماهیچه بخوریم. الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم. پیرمرد در

جوابش گفت ببین اومدی نسازی‌ها. قرار شد بیایم رستوران و یه سوپ بخوریم

و برگردیم خونه. اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود. من اگه الان هم

بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه ۱۸ هزار تومان بیشتر تا سر برج

برامون نمونده. همین طور که داشتن با هم صحبت میکردن گارسون اومد سر

میزشون و گفت چی میل دارین. پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد پسرم ما

هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون

بیار. من تو حال و هوای خودم نبودم. تمام بدنم سرد شده بود. احساس کردم

دارم می‌میرم.رو کردم به آسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن. بعد

اونجوری فیلم بازی کردم که اون پیرزن بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره

همین.»

ازش پرسیدم: «چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی؟ ماها که دیگه احتیاج

نداشتیم.»

گفت: «داداشمی، پول غذای شما که سهل بود، من حاضرم تمام دارایی مو

بدم ولی کسی رو تحقیر نکنم.»

این و گفت و رفت. یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه، ولی یادمه که

اصلاً متوجه نشدم موضوع فیلم چی بود.

 

ارسال کننده: sami

موضوع: داستانک


4 نفر این مطلب را می پسندند.
(مشاهده همه)


3 دیدگاه

  1. kolebaresafar گفت:

    سلام
    داستان زیبا و دلنشینی بود

  2. scientist04 گفت:

    :-*

  3. mahdiyar گفت:

    خدایا کمک کن که از تحقیر شدن هم جلوگیری کنیم و هیچ گاه کسی رو تحقیر نکنیم.

پاسخ دهید

مشاهدۀ دیدگاه‌های این مطلب به‌ترتیب تاریخ ارسال

برچسب ها