Google+

» اولین برخورد کتاب پردازان | قطب مطالعه و تفکر کشور

هدیهٔ روز
آدم ها…
آدم ها  آدم ها مثل کتابن: از روی بعضی ها باید مشق نوشت! از روی بعضی ها باید جریمه نوشت! بعضی ها رو باید چندبار خوند تا ...
archive
معرفی کتاب
معرفی کتاب ویژه دانش آموختگان (دانشجویان و دانش آموزان)
30380_600_800  جهت مشاهده ویدئو معرفی کتاب اینجا را کلیک کنید کتاب دانش آموز یک دقیقه ای تکنیک های جامع مهارت های مطالعه،مدیریت زمان،بحث های ...
archive
آخرین دیدگاه‌ها rss
دانلود نرم‌افزار مایندمپر (MindMapper)
مهدیان حسن:

دوستان نسخه جدیدتر نرم افزار مایندمپر ورژن 2012 همراه با کرک آن آمده است. ان‌شاءالله بزودی در همین صفحه قرار می گیرد.


نمونه تمرینهای دورۀ نقشه های ذهنی دانش آموزان
zahra.k.h:

طرح شماره ٥ بسیار عالیه


اقتدار، مظلوميت و پيروزى
jafari.f:

سلام درمورد طرح قدر چرا هیچ توضیحی تو سایت نیست ؟


کارگاه چشم انداز نویسی , مدیریت زمان و هدف گذاری
Aftab8:

خیر


کارگاه مقدماتی مهارتهای مطالعه و تند خوانی
Fatemesiyadati:

سلام استاد انصاری زاده فرموده بودند نتایج آزمونvakرا در سایت خواهید گذاشت اینجانب مطلبی در این باره پیدا نمی کنم لطفا راهنمایی کنید سپاس ??


همایش چگونه به فرزندان خود فکر کردن بیاموزیم؟
r...j:

سلام من توفیق نداشتم در این همایش شرکت کنم. میشه فایل صوتیشو بدست آورد؟


ترویج جهادی طب ایرانی اسلامی
r...j:

?بسم الله الرّحمن الرّحیم ?تدریس حجامت ?از:استاد طالقانی ?جلسه : اول سلام علیکم. خداوند را شاکریم که بما فرصتی دست داد تا درخصوص روش درمانی وپیشگیری حجامت در خدمت شما عزیزان باشیم. ?علم طب سنتی ایرانی اسلامی علمی مبتنی بر...


مقالۀ 3: تدبر مادۀ خام تفکراست
alirezahoosh:

سلام با تشکر از مطالب خوبتان


"زمان مطالعۀ خود را مدیریت کنید"
farhadtafazzoli:

سلام این مقاله محتوای خوبی داشت و توجه به چند نکته لازم به نظر می رسد. 1- به روز آوری براساس فرهنگ و تقویم کاربر ایرانی 2- ارائه نمونه


شهادت امام رضا علیه السلام تسلیت باد.
candour:

سلام.چرا ولادت حضرت پیغمبر رو نزاشتین تو گروه


archive

اولین برخورد

نگارش در تاریخ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۵:۰۰ ؛ بازدید: 419 بار
دسته: مهندسی‌تشکیلات

اولین برخورد

چرا ما بعضی اوقات می خوایم یک کاری رو انجام بدیم ولی یک سری تصورات ذهنی غلط در ذهنمون پدید میاد که مانع انجام اون کار میشه؟

چطور میشه این تصورات غلط رو در ذهنمون نادیده بگیریم؟

چطور میشه یا چه راهکارهایی وجود داره که در اولین برخورد فردی رو با معرفت های دینی آشناش کنیم؟ با رفتارمون؟

خیلی خسته بودم

ده دوازده ساعتی می شد که توی راه بودم. خسته و مستاصل به یاد دوست قدیمی افتادم که خانه اش در همان نزدیکی بود. حرکت کردم و….

وقتی دم در آمد اول مرا نشناخت ولی بعد از چند لحظه با تعجب گفت: تویی!!پسر تو؟؟ اینجا؟؟ بعد از صرف صبحانه من که حوصله ام سررفته بود گفتم: بلند شو بریم حرم یه زیارتی بکنیم و برگردیم. رفتیم.

من که به دنبال یک هم صحبت می گشتم خیلی دلم می خواست از احوال او بپرسم و بیشتر درددل کنم ولی در حال حرکت متوجه شدم که دوستم از من فاصله می گیرد و انگار خیلی راغب به هم صحبتی نیست به او گفتم:

بابا جون آخه چرا اینقدر از من فاصله می گیری؟بیا با هم راه بریم، ناسلامتی بعد از سالها می خوام دو کلمه باهات درددل کنم.

ولی باز دیدم همان آش و همان کاسه. دوباره به او گفتم:

چیه؟ چرا اینطوری می کنی؟ من که لولو خورخوره نیستم!چرا از من فرار می کنی؟

او که به حرف آمده بود گفت:

تو چند ساله که توی قم نبودی و از فضای اینجا خبر نداری…شرمنده ام ولی باور کن اگه تو جای من بودی همین کارو می کردی. من همه ترسم اینه که یه موقع ناصحین و نمی دونم امر به معروف و چی چی و چی چی بخوان به تو گیر بدن و من هم گرفتار بشم.

من با تعجب گفتم:به من گیر بدن؟ آخه برای چی ؟

-اینجا روی تیپ و قیافه ها حساسن.اینجا تهران و شیراز نیست که بی تفاوت باشن…لباس ها، موهای تو، تیپ و قیافه ات و….!

من که بدجوری تو لک رفته بودم زیارت کردم و با سردی از دوستم جدا شدم و به سمت خانه حاج آقای صفایی راه افتادم.

از حرم تا منزل ایشان هزار و یک فکر به سراغم آمده بود و آزارم می داد:

آخه وقتی بهترین دوستای من بعد از یکی دو سال به خاطر تیپ و قیافه ام این جوی منو طرد می کردند از یک آخوند چه انتظاری می رفت؟   مسلما اگه حتی به من جواب سلام هم نمی داد دور از انتظار نبود. 

اصلا در خونه اش رو روی من باز می کرد؟

آخوندی که این روزها بالای منبر می شینه و مردم رو موعظه می کنه ،حتما می خواد کوچترین گرد و خاکی هم روی آبرو و اعتبارش نشینه و طبیعیه با دیدن من برق سه فاز بگیردش!

تا اونجایی که من شنیده ام اینها اگر توانش را داشته باشند یک کیوسک نگهبانی سرکوچه هاشون می گذارند که من و امثال من حتی از محله اشون هم عبور نکنیم.

خدایا!! چه غلطی کردم پا به این خراب شده گذاشتم…. این بابای ما هم عجب راهی گذاشت پیش پای ما…… ولی چه میشه کرد ……

من با این افکار هر قدم که به منزل ایشان نزدیک تر می شدم قدم هایم لرزان و لرزانتر می شد. وقتی روبه روی خانه ایشان رسیدم خودم را از تردید نجات داده و گفتم: هر چه بادا باد ! و زنگ را فشار دادم.

با دیدن او بود که همه خیالات و توهم هایم نقش بر آب شد و ورق برگشت.

آخر ایشان با دیدن من انگار مدت ها چشم به راهم باشد. با شوق مرا بغل کرد.آنچنان با گرمی و محبت دست هایم را گرفته بود که اصلا دلم نمی خواست دستم را بکشم.

از پله ها پایین رفته و در زیر زمین نشستیم و مرا به یک چای داغ دعوت کرد و بعد بلند شد و جای رختخواب ها و ظرف و حمام و.. را به من نشان داد و گفت: اینجا راحت باش ، اگه چیزی خواستی صدا بزن تا برات بیارم. اینجا چند تا از بچه های دیگه هم زندگی می کنن.

من که دلم نمی خواست از این نگاه های پرمحبت دل بکم سرم را به امید دیداری دوباره روی بالشت گذاشتم و خستگی یک عمر سرگردانی و دربه دری را به فراموشی سپردم….

….بعضی ها در نگاه اول آشنا هستند، زود انس می گیرند و دیر می برند. در همان نگاه اول گویا سال ها با هم بوده اند و مدت ها در هم جوشیدهاند.

این ها در روش ، کار خود را محدود به روشنگری های فکری نمی کنند که حتی از انفاق و اطعام و رفت و آمد و محبت ها نیز مدد می گیرند.


3 نفر این مطلب را می پسندند.
(مشاهده همه)


پاسخ دهید

مشاهدۀ دیدگاه‌های این مطلب به‌ترتیب تاریخ ارسال

برچسب ها