Google+

» راز تنهایی من کتاب پردازان | قطب مطالعه و تفکر کشور

هدیهٔ روز
آدم ها…
  آدم ها مثل کتابن: از روی بعضی ها باید مشق نوشت! از روی بعضی ها باید جریمه نوشت! بعضی ها رو باید چندبار خوند تا ...
archive
معرفی کتاب
معرفی کتاب ویژه دانش آموختگان (دانشجویان و دانش آموزان)
  جهت مشاهده ویدئو معرفی کتاب اینجا را کلیک کنید کتاب دانش آموز یک دقیقه ای تکنیک های جامع مهارت های مطالعه،مدیریت زمان،بحث های ...
archive
آخرین دیدگاه‌ها rss
**چقدر خوب است که داریمشان ...*
maghsoodi:

متن خوبی بود .من پسندیدم.خیلی خوبه حواسمون به اطرافیانمون باشه.


اقتدار، مظلوميت و پيروزى
scientist04 در پاسخ به jafari.f:

واقعا چرا؟ یا اگه هست کجاست؟


بخش آموزش مدیریت و بهره وری فردی (NLP)
Amirhossein_keyvani در پاسخ به رجایی:

فایل پی دی اف کتاب هم وجود نداره؟


بخش آموزش مدیریت و بهره وری فردی (NLP)
رجایی در پاسخ به Amirhossein_keyvani:

سلام درخواست شما را از واحد انتشارت پیگیری کردم، متاسفانه کتاب گویا فقط چاپ اندکی داشته وبعدا دوباره تجدید چاپ نداشته و موجود نمی باشد موفق و سعادتمند باشید.


معجزه
maghsoodi:

سلام.آیا ثبت نام من کامل شده یا نه؟


بخش آموزش مدیریت و بهره وری فردی (NLP)
Amirhossein_keyvani:

سلام خسته نباشین من ۶سال پیش از اقای کریمی کتاب ریا(کلید) رو در کلاس های سریع خوانی هدیه گرفتم و متاسفانه گم کردم هرچه در انتشارات و کتاب های سایت گشتم پیدا نکردم که بتونم مجدد تهیه کنم میخواستم راهنمایی بگیرم چطوری میتونم پیدا...


مرجع جامع تندخوانی
Fpakmehr14:

عرض سلام ،امکانش نیست این کتاب رو اینترنتی بخریم؟


فرآیند 5 مرحله ای انتخاب رشته + همایش مهم انتخاب رشته
venus:

سلام خسته نباشید.من یک دانش اموز یازدهمی هستم که در انتخاب هدف و شغل اینده ام دچار شک و دودلی هستم .با اینکه در رشته ی تجربی مشغول به تحصیلم نه علاقه ای به زیست شناسی دارم ونه به پزشکی.بعد...


**چقدر خوب است که داریمشان ...*
zeinab Akhlaghi Modiri:

سلام . البته با نظر شما هم کاملا موافقم. چون اگه بخوایم وابسته به تعداد محدودی باشیم ممکنه همیشه غمگین بمونیم . واقعا آدم باید به خودش اهمیت بده و مدام دنبال فکرا و اتفاقای مثبت باشه و به چیزهای...


همدلی
Daniel:

جالب بود زهرا خانم تجربه خوبی داشتی


archive



پرامتیازترین کاربران: بیشتر...

راز تنهایی من

نگارش در تاریخ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۱۰:۳۸ ؛ بازدید: ۵۳۹ بار
دسته: مهندسی‌تشکیلات

راز تنهایی من

تا حالا شده از خودتون بپرسید چرا تنهایید؟ رازش چیه؟
یا شده بپرسید این همه کار کردین آخرش که چی؟قراره چی بشه؟
یا آیا شده بپرسید تمام نیروها و استعدادهای وجودی ما مصرف میشه و به اتمام میرسه یا بی نهایته؟ اصلا این استعدادها به چه دردم میخوره؟

از همه جا و همه کس بریده بودم. حوصله حتی خودم را هم نداشتم
از وقتی خودم را شناختم به هر کاری دست میزدم یک سوال مثل خوره به جانم می افتاد که: چی بشه؟
این سوال از اوایل بلوغ به سراغم آمده بود و هیچ ثباتی را در زندگی برایم نگذاشته بود. وقتی میخواستم وارد دبیرستان شوم برای تعیین رشته روی هر رشته ای که دست می گذاشتم از خودم می پرسیدم: که چی بشه؟
وقتی جوابی برای این سوال پیدا نکردم و دیدم رشته ریاضی برای خودش دک و پز دارد، همین رشته را انتخاب کردم، ولی بعد از مدتی سوال بعدی به سراغم آمد که: آخرش که چی؟ مگه کلاس و دک و پز برات نون و آب میشه؟
وقتی دیدم سوهان این سوال هر روز مغزم را می ساید برای راحت شدن از دست آن به سراغ دوستانی رفتم که در دنیا تنها سوالی که برایشان مطرح نبود همین بود و بس. مدتی در جشن ها و سور وسات هایشان به دنبال رهایی از این سوال لعنتی بودم، دیدم انگار تنها راه خلاصی همراهی با آنها و شرکت در برنامه هایشان هست؛ چرا که با بساطی که داشتند اصل صورت مسئله را حذف و با رهایی از دست عقل ، اصلا سوالی مطرح نمی شد تا به دنبال جوابی باشی.
من که حاضر به همراهی با آنها نشده بودم ، تنهای تنها و خسته و بریده به کجا می رفتم؟ و به که پناه می آوردم؟
یک روز نامه ای از جانب پدرم به من رسید و من را در آغاز راهی جدید قرار داد:

بسمه تعالی
پسرم عزیزم سلام!
این نامه را درحالی برایت می نویسم که هر روز در فکر تو بوده و این نگرانی رهایم نمی کند.
از زمانی که ما را ترک کرده ای و به دیاری که از جنس تو نیست رفته ای پدرت را با یک دنیا نگرانی روبه رو ساخته ای.
نور چشمم!تو به جایی قدم گذاشته ای که مسلخ و قتلگاه تو محسوب می شود و باید بگویم این ره که تو می روی به ترکستان است.
فرزند عزیزم!دیشب با دلی شکسته در حالی که همه در ها را به روی خود بسته می دیدم در خانه پسر فاطمه(ع) را کوبیدم و این را هم می دانم که ایشان دست هیچ مستمندی را از خانه خویش خالی بر نمی گرداند.
به امید روزی که هر دو از این امتحان سربلند بیرون بیاییم.
والسلام
پدرت
اسفند1374
با خواندن نامه تصمیم گرفتم پیش پدر بروم و راه حلی جویا شوم. به پدرم گفتم : من نه اینجا می مونم و نه به جای قبلی می رم ولی قول میدم به هر جایی که شما بگی سفر کنم و همونجا زندگی کنم.
پدرم بلافاصله گفت:
به قم برو!اونجا هم خانه داریم و هم آقای صفایی انجا هست.
من هم تسلیم شده و به قم رفتم. با سفر به قم و دیدار با آقای صفایی بود که جرقه های امید در وجودم زنده شد.
آری من مردی را دیدم که قبل از هر شروعی به همین سوال پرداخته بود و نه تنها در حیرت سوال((که چی بشه؟)) نبود که راه را برای دیگران هم روشن می نمود و با دیدن سیر و سلوک او بود که یکی یکی گره های کور ذهنم باز می شد و از همه مهم تر این که راز تنهایی خودم را فهمیدم.

دل آدمی بزرگتر از این زندگی است. و این راز تنهایی اوست. او چیزی بیشتر از تنوع و عصیان را می خواهد. او محتاج تحرک است و حرکت ، با محدودیت سازگار نیست ،که محدودیت ها عامل تنهایی و محرومیت ماست.
….من بیشتر از این محدوده هفتاد سال هستم. استعدادهای اضافی من دلیل ادامه من هستند، همانطوری که استعدادها و اندام های اضافی جنین دلیل ادامه آن هستند.
با این درک تقدیر، من نه به زندگی تکراری می توانم دلخوش باشم و نه می توانم خودم را هفتادساله به حساب بیاورم؛ که من بیش از هفتاد سال و بیشتر از این خوردن ها و خوابیدن ها نیرو دارم.
برای این مرحله از زندگی و برای خوردن و خوش بودن، فکر و عقل و وجدان و خودآگاهی و آزادی و این همه نیرو و امکان زیادی و بی فایده و حتی مزاحم است . این فکر من همیشه سوال ها دارد و عقل من مدام محاسبه دارد که چرا ایستاده ای و در خاک مانده ای….
هنگامی که در کنار موج های بی آرام دریا مبهوت می شوم،گویا موج ها به من هجوم می آورند که چرا تو مانده ای؟ ما با این همه شور برای تو بی آرامیم و تو این گونه راکد و ماندگار….؟؟!!
انسان از بی نهایت سرمایه برخوردار است ، پس بی نهایت ادامه خواهد داشت و برای این بی نهایت راه باید استعدادهایش را بارور کند.


5 نفر این مطلب را می پسندند.
(مشاهده همه)


2 دیدگاه

1 بازتاب

  1. akhbari گفت:

    اول از همه سعی کردم استعدادهام رو کشف کنم تا حدی موفق بودم. من به این پی بردم که استعدادهای کمی که دارم بیهوده نیستن و میشه ازشون استفاده کرد.ما نباید این استعدادها رو راکد بزاریم. از انها استفاده کنین انسان از اینها باید در جهت کمال خودش استفاده کنه نه خسران.. مثلا من تازه فهمیدم استعداد عجیبی تو قانع کردن کسی دارم.
    شما هم کمی فکر کنین؟؟!!……

  2. مریم صفایی گفت:

    دوستی دارم که دکتری مهندسی متالورژی داره ،به زبان انگلیسی مسلطه ویک سال برای فرصت مطالعاتی سوئدزندگی کردوالان عضوهیئت علمی دانشگاهه. =D>
    ایناروگفتم که بگم شایدبه چیزهایی رسیده که آرزوی خیلی ازدخترهااست.یک روزکه دیدمش سوالی پرسید که مدت هافکرمو مشغول کرده بود،گفت من نمی دونم مسیردرستی رورفتم؟گفتم چه طورگفت:شک دارم مسیری رورفته باشم که خدامی خواسته
    اوراست می گفت ظرف وجودی انسان بزرگترازهمه ی این دارایی هااست .

  1. بازتاب این مطلب در: کتاب پردازان | قطب مطالعه و تفکر کشور : رد پای نور

پاسخ دهید

مشاهدۀ دیدگاه‌های این مطلب به‌ترتیب تاریخ ارسال

برچسب ها