Google+

» 26 داستان از زندگی قالیباف قبل از شهردارشدن کتاب پردازان | قطب مطالعه و تفکر کشور

هدیهٔ روز
آدم ها…
  آدم ها مثل کتابن: از روی بعضی ها باید مشق نوشت! از روی بعضی ها باید جریمه نوشت! بعضی ها رو باید چندبار خوند تا ...
archive
معرفی کتاب
معرفی کتاب ویژه دانش آموختگان (دانشجویان و دانش آموزان)
  جهت مشاهده ویدئو معرفی کتاب اینجا را کلیک کنید کتاب دانش آموز یک دقیقه ای تکنیک های جامع مهارت های مطالعه،مدیریت زمان،بحث های ...
archive
آخرین دیدگاه‌ها rss
فرآیند 5 مرحله ای انتخاب رشته + همایش مهم انتخاب رشته
venus:

سلام خسته نباشید.من یک دانش اموز یازدهمی هستم که در انتخاب هدف و شغل اینده ام دچار شک و دودلی هستم .با اینکه در رشته ی تجربی مشغول به تحصیلم نه علاقه ای به زیست شناسی دارم ونه به پزشکی.بعد...


**چقدر خوب است که داریمشان ...*
zeinab Akhlaghi Modiri:

سلام . البته با نظر شما هم کاملا موافقم. چون اگه بخوایم وابسته به تعداد محدودی باشیم ممکنه همیشه غمگین بمونیم . واقعا آدم باید به خودش اهمیت بده و مدام دنبال فکرا و اتفاقای مثبت باشه و به چیزهای...


همدلی
Daniel:

جالب بود زهرا خانم تجربه خوبی داشتی


بخش آموزش تکنیکهای یک دقیقه ای
1283449196:

باسلام واآرزوی قبولی طاعات وعبادات برای شما عزیزان . راستش من کتاب دانش اموز یک دقیقه ای روتهیه کردم ومطالعه کردم و کتاب خیلی خیلی خوبی بود...من دوهفته دیگه کنکوردارم ومیخاستم اگه میشه درمورد تکنیک تست زنی یک دقیقه ای برام...


مقالۀ 1: چرا و چگونه فکر کنیم؟
sibsorkh60:

سلام. خیلی خوشحالم. دنبال آموزش روش تفکر بودم برای یادگیری و یاددادن به نوجوانان. متشکرم از استاد. یا علی.


دانلود نرم‌افزار مایندمپر (MindMapper)
مهدیان حسن:

دوستان نسخه جدیدتر نرم افزار مایندمپر ورژن 2012 همراه با کرک آن آمده است. ان‌شاءالله بزودی در همین صفحه قرار می گیرد.


نمونه تمرینهای دورۀ نقشه های ذهنی دانش آموزان
zahra.k.h:

طرح شماره ٥ بسیار عالیه


اقتدار، مظلوميت و پيروزى
jafari.f:

سلام درمورد طرح قدر چرا هیچ توضیحی تو سایت نیست ؟


کارگاه چشم انداز نویسی , مدیریت زمان و هدف گذاری
Aftab8:

خیر


کارگاه مقدماتی مهارتهای مطالعه و تند خوانی
Fatemesiyadati:

سلام استاد انصاری زاده فرموده بودند نتایج آزمونvakرا در سایت خواهید گذاشت اینجانب مطلبی در این باره پیدا نمی کنم لطفا راهنمایی کنید سپاس ??


archive



پرامتیازترین کاربران: بیشتر...

26 داستان از زندگی قالیباف قبل از شهردارشدن

نگارش در تاریخ سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۲، ساعت ۲:۰۷ ؛ بازدید: ۳۵۱ بار
دسته: ارسالی دوستان

ghalibaf.jpg (141×202)

این مطلب مربوط در تاریخ ۱۴ شهریور ۱۳۸۴ در یکی از وبلاگ محمدسرشار درج شده است:

1

هنوز پدرش در طرقبه خشكبار مي‌فروشد. سالهاست كه كارش اين است. نان بخور و نميرش را كه درمي‌آورد، مي‌رود دنبال كارهاي خير. ريش سفيد شهر است.

2
از كودكي محمدباقر را عادتش داده بودند پول مفت نگيرد. وقتي پول لازم داشت، بابا همينجوري دست نمي كرد در جيبش. مي فرستادش براي خانه كاري بكند. حتي اگر شده، برود و دوباره نان بخرد. وقتي مي خريد و مي آمد، پول را هم مي گرفت.

3
برادرش حسن با اينكه هفت سال از او كوچكتر بود، خيلي دوستش داشت. او هم حسن را خيلي دوست داشت. عين دوقلوها هيچ جا از هم جدا نمي شدند. حتي وقتي مي خواست براي واليبال يا فوتبال برود، حسن را بغل مي كرد و با خودش مي برد.
روزهاي مدرسه كه مي شد، حسن دلش مي گرفت. صبحهاي زود بلند مي شد و پا به پاي محمدباقر، تا دم در مدرسه دنبالش مي آمد. بعد كه راهش نمي دادند، مي ايستاد و رفتنش را نگاه مي كرد. نمي فهميد كه نبايد سر كلاس برود.

4
سال 56 بود. همه مي گفتند: «ساواك آقا مصطفي را كشته.» مشتها گره كرده بود. آقا مصطفي پسر بزرگ آقاي خميني بود. «آقا» را همه دوست داشتند. پسر بزرگ آقا را هم همه دوست داشتند.
محمدباقر هم زورش گرفته بود. مي خواست اندازه يك نوجوان 16 ساله، ضرب شستي نشان بدهد. رفت و بچه ها را جمع كرد. يك نردبان هم آوردند. آمدند جلوي دبيرستانشان. بالاي سر در، اسم دبيرستان را روي كاشي نوشته بودند: دبيرستان دولتي نصرت الملك.
رفت بالاي نردبان. بقيه مراقب بودند. دانه دانه كاشي ها را كند. بعد بزرگ نوشت: «دبيرستان شهيد آقا مصطفي خميني.»
پاسبانها كه ريختند، كارش تمام شده بود.

5
طبس نزديك مشهد بود. سال 57، زلزله كه آمد، رژيم پهلوي بيشتر به فكر سركوب انقلابي ها بود تا كمك به زلزله زده ها. اين شد كه خود مردم آستين بالا زدند. هر شهري يك كاروان راه انداخت تا كمكهاي مردم را جمع كند و به طبس ببرد. محمدباقر، كمكهاي مشهدي ها را جمع كرد و به آنجا برد.اوضاع سختي بود. مسئولان كاروانها، يك شورا راه انداختند. قرار شد هر شهري، ساخت يك قسمت طبس را به عهده بگيرد. او هم به عنوان نماينده مشهد، يك گوشه كار را به گردن گرفت. تازه هفده سالش بود.

6
امام گفتند: شما كه قبلا به هم محرم شده ايد! لحنشان تند بود. دل هر دويشان ريخت.
مرد تند تند توضيح داد كه براي تبرك آمده اند. اما امام راضي نشدند كه عقد را بخوانند. هرچه جوان اصرار كرد، امام قبول نكردند. دست از پا درازتر برگشتند.
نوبت آنها كه شد، هنوز مي ترسيد كه مبادا مشكلي پيش بيايد. دوشنبه هفده ربيع سال 62 بود. آقاي حميد انصاري او را كامل معرفي كرد. امام لبخند زدند. بعد وكيل همسرش شدند. آقاي صانعي هم از او وكالت گرفت. عقد را كه خواندند، نمي دانست از چه چيزي بيشتر خوشحالي كند: ديدن امام يا محرم شدن با همسرش.
آخرين نفري بود كه جلو رفت و دست امام را بوسيد. خواست عقب بيايد كه امام دستشان را پشت سرش گذاشتند. حس كرد كه مي خواهند چيزي را در گوشش طوري بگويند كه بقيه نشنوند. سرش را جلو برد. گفتند: «همسر شما «سيده» هستند. پس در همه عمر وظيفه ات خوش خلقي و خوش رفتاري است.»
وقتي بيرون آمدند، همه مي خواستند بدانند امام در گوشش چه گفته اند. به هيچ كس نگفت جز همسرش. همسرش هنوز هم گاهي به شوخي مي گويد: «چقدر دستور امام را گوش كرده اي!»

7
قبل از كربلاي چهار بود. بچه هاي غواص اطلاعات ـ عمليات بايد سه ساعت قبل از غروب آفتاب وارد آب مي شدند تا مسير جزيره ام الرصاص را براي شناسايي طي كنند. سنگر خود او هم درست در كنج پاسگاه خين بود. اين منطقه كاملا در ديد دشمن قرار داشت و زير آتش بود.
لباس غواصي لباس گرمي است. تا آن را بپوشي بايد وارد آب بشوي.
بچه ها هجده نفر بودند. برادرش حسن هم جزو آنها بود. اينها اولين گروهي بودند كه بايد جلو مي رفتند.
منطقه زير آتش بود. امكان اين نبود كه با همه وداع كنند و صورت همديگر را ببوسند. او فرمانده لشگرشان بود. همه او را مي شناختند و سزاوار نبود فقط با برادرش وداع كند. برادرش اينقدر او را نگاه كرد كه يك لحظه در بغل بگيردش. اما جلوي بقيه رويش نمي شد فقط يكي را در بغل بگيرد. همين طور به او نگاه كرد و نگاه كرد و نگاه كرد. او ديگر سرش را پايين انداخت و خداحافظي كرد. حسن رفت داخل نيزار و رفت. حسن همان شب به شهادت رسيد.

8
عمليات كربلاي چهار ناموفق ماند. جنازه هاي بچه ها هم جلو ماند. حدود سيصد ـ چهارصد جنازه آنجا ماند. دو هفته بعد، عمليات كربلاي پنج موفقيت آميز بود. تعدادي از جنازه ها را برگرداندند. چهار پنج روز گذشت و از جنازه حسن خبري نشد.
يك روز داشت در جاده اهواز ـ خرمشهر مي رفت كه به او اطلاع دادند جنازه برادرش پيدا شده. حالش عوض شد. گفت حالا كه نتوانستم در آخرين وداع او را ببينم، اقلا جنازه اش را ببينم. وارد آنجا كه شد ديد دويست ـ سيصد نفر از خانواده هاي شهدا جمعند و منتظر خبري از جنازه شهيدشان هستند. ندانست چه كسي به همه اعلام كرد كه «برادر قاليباف فرمانده لشگر نصر آمده تا جنازه برادرش را ببيند.» جنازه حسن را آوردند و جلويش گذاشتند. همه آرزويش اين بود كه او را ببوسد. در يك لحظه ديد اين همه خانواده هاي شهدا آمده اند و منتظر جنازه شهيدشان هستند، آن وقت او اگر خم شود و جنازه برادرش را ببوسد، دل همه اينها مي شكند. آنجا هم نشد كه او حسن را ببوسد. سه ماه بعد رفت مشهد سر خاكش.

9
30 خرداد 69، زلزله منجيل كه آمد، همه راههاي ارتباطي تهران با شمال بسته شد. هيچ كس خبر نداشت چه اتفاقي افتاده. بچه هاي لشگر 25 كربلا با فرمانده شان، از رشت 15 كيلومتر پياده روي كردند تا توانستند هشت و سي دقيقه صبح، به مناطق زلزله زده برسند. از آنجا با بي سيم به تهران خبر دادند كه چه اتفاقي افتاده.
خود به خود، بچه هاي سپاه گروههاي امدادي شدند. فرمانده شان هم، خود قاليباف بود.

10
شيراز مانور بود. از تهران كه راه افتادند، به جاي اصفهان، از يزد رفتند. وسط راه، در «ابرقو» توقف كردند. داخل مسجد كه نماز را خواندند، رفت سراغ بچه هاي بسيج. نگفت كه كي هستم. گذاشت درد دلهايشان را بگويند. بعد پرسيد: «چه چيزهايي كم داريد؟»
بچه هاي آنجا، مثل خود كوير، كم توقع بودند. گفتند: «اگر يك ويدئو داشتيم، كارهاي فرهنگيمان كلي رونق مي گرفت.» بعد كارهايي را كه مي خواستند بكنند و لنگ ويدئو بود، رديف كردند.
يك كاغذ در آورد و به فرمانده بسيج يزد معرفيشان كرد. بهشان گفت: «پيش فلاني برويد و اين كاغذ را بدهيد و ويدئويتان را تحويل بگيريد.»
باور نمي كردند. آخرش گفت: «امتحانش كه ضرري ندارد!» چند روز بعد فرمانده بسيج يزد زنگ زد. گله كرد. گفت: «شما كه تا اينجا آمدي، چرا به ما سر نزدي؟»

11
افتتاح راه آهن مشهد ـ سرخس ـ تجن، در ارديبهشت 75، مراسم پر سر و صدايي بود. يازده رييس جمهور و كلي مقام عالي رتبه پنجاه كشور جهان جمع شده بودند تا آقاي هاشمي رفسنجاني، اين راه آهن را افتتاح كند.
ساخت اين 165 كيلومتر ريل قطار، كار ساده اي نبود. هم مسير سختي بود و هم اهميت استراتژيكي داشت. نسخه مدرن جاده ابريشم بود كه ايران، افغانستان، آذربايجان، قرقيزستان، قزاقستان، تاجيكستان، تركمنستان، ازبكستان، پاكستان و تركيه را به هم وصل مي كرد. تازه مي شد به وسيله آن، يك ميليون مسافر را جابه جا كرد.
مردم ايران، قاليباف را نديدند كه خسته اما خوشحال از ساخت اين پروژه ملي، گوشه سالن نشسته بود.

12
يكي از پنج شنبه‌هاي سال 76 بود. مثل هميشه آمده بود خانه تا پيش خانواده نهارش را بخورد. آبگوشت داشتند، توي ديزي سنگي.
يك دفعه گوينده اخبار تلويزيون گفت كه قاليباف فرمانده نيروي هوايي سپاه شده است. بچه ها تعجب كردند. الياس سوم راهنمايي بود. گفت: «بابا! شما كه خلباني بلد نيستيد؟» براي الياس توضيح داد كه فرمانده نيروي هوايي حتما نبايد خلبان باشد. بيشتر از خلباني، مديريتش مهم است.
الياس قبول نمي كرد. مي گفت فرمانده بايد متخصص باشد. در اين گيرودار، اسحاق زبان باز كرد. گفت: «بابا خيلي هم متخصص است!» ؟ دبستان بود. همه نگاهش كردند. گفت: «اگر بابا را پاي تخته ببرند، بلد است شكل هواپيما را بكشد!»
همه خنديدند. اما به محمدباقر سخت آمد. همان شد كه چند سال تمام، ساعت سه صبح بلند شد و تا هفت سر كلاس رفت تا توانست با هواپيماي جنگي بپرد.

13
طرف گفت: «اگر نيروي هوايي سپاه به فرمانده اش خلباني ندهد، به كي بدهد؟!» رفت و آنقدر كار كرد تا از فرانسه، گواهينامه بين المللي پرواز گرفت؛ آن هم با مدرنترين هواپيماي مسافربري: ايرباس.
هنوز هم ده روزي يكبار، با هواپيما مي پرد.

14
فرمانده نيروي هوايي ارتش گفت: «امكان ندارد.» گفت: «ما مي توانيم.» فرمانده گفت: «نيروي هوايي سپاه هيچوقت نمي تواند اين همه نيرو را از اين همه جا بردارد ببرد شرق كشور.» قاليباف گفت: «نيروي هوايي سپاه مثل قبل نيست.» فرمانده باور نمي كرد. قالي باف آخرش گفت: «اگر شده بچه ها را كول كنيم، همه را مي آوريم شرق كشور. مسئوليتش گردن خودم.»
وقتي آن همه نيرو را بردند شرق كشور تا در مانور شركت كنند، خيلي ها تعجب كردند. خارجي ها بيشتر از داخلي ها. ايران براي اولين بار توانسته بود اين حجم امكانات و نفرات را، از طريق هوايي جا به جا كند.

15
شروع كرده بود سركشي به بخشهاي مختلف نيروي انتظامي. توي چشمهاي مسئولان هر بخش، علامت سوال زياد بود. همه شان مي خواستند بدانند فرمانده جديد چه خواهد كرد. اوضاع مثل قبل مي ماند يا بايد كارهاي جديدي را شروع كنند.
روي ديوارهاي يكي از بخشها، پر از نمودار و عدد و رقم بود. آنجا قلب آمار و داده هاي ناجا محسوب مي شد.
قاليباف كه وارد شد، رفت سراغ اولين نمودار. مثل بقيه، زود نگاهش را روي نمودار دوم ندواند. كمي عددهاي بالا و پايين نمودار را نگاه كرد و بعد گفت: «اين نمودار غلط است!» مسئول بخش جلو دويد. ديدار اولش بود. جور خاصي گفت: «چرا؟» قاليباف گفت: «اگر داده هاي ورودي اين باشد، خروجي شما اشتباه است.»
مسئول بخش، كمي با عددها كلنجار رفت اما آخرش قبول كرد. قاليباف گفت: «بقيه نمودارها را هم ببينم؟!»
تا وقتي كه قاليباف در نيروي انتظامي بود، آن بخش برايش داده هاي غلط نفرستاد.

16
خانواده هاي كاركنان ناجا را براي مراسمي دعوت كرده بودند. شوهرانشان چون سركار بودند، آنجا نيامده بوده اند.
قرار بود برايشان صحبت كند. دم در، يكي از مردهاي حاضر گفت: «آقاي قاليباف! لطفا جلوي خانمها محكم صحبت كنيد. به هر حال ما مرديم!»
گفت: «نامردترين مرد كسي هست كه به خانمش زور مي گويد. چون معلوم است كه خيلي ضعيف است. زورش به كسي نرسيده و آمده در خانه، به زنش زور مي گويد. او واقعا ذليل است.»

17
يك بار يك مجله از او پرسيد: «در خانه به همسرتان كمك مي كنيد؟» گفت: «من ظرف شور حرفه اي هم هستم!»

18
با پسرها و همسرش رفته بودند خيابان ولي عصر تا شلوار بخرند. داخل يك مغازه شدند. فروشنده مغازه خانمي با سر و وضع غير معمول بود. موسيقي نرمي هم پخش مي شد. شلوارهاي طبقه اول را ديده بودند. داشتند به طبقه دوم مي رفتند كه يك دفعه ديد موسيقي قطع شد و آن خانم هم نيست و يك آقايي جلو آمد و گفت: «سردار قاليباف! خيلي خوش آمديد!»
احساس كرد فضاي آنجا خيلي پليسي شده. گفت: «چرا موسيقي را قطع كرديد؟» مرد چيزي نگفت. گفت: «عزيز جان! اولا من امروز يك شهروندم. با خانواده ام آمده ام تا دو تا شلوار بخريم و برويم. بعد هم اگر احساست اين است كه آن كارت بد است ـ چه من باشم و چه نباشم ـ آن را انجام نده. اگر هم احساس مي كني خوب است، ازش دفاع كن. چرا خاموشش مي كني؟ چرا هم با خودت تعارف داري، هم با من، هم با مردم؟ صادق زندگي كن.»

19
سر قاليباف خيلي شلوغ بود. مسئول دفترش مانده بود كه اين همه برنامه و جلسه را چطور تنظيم كند. در اين هير و وير، يك پزشك ساكن آمريكا هم چند بار تماس گرفته بود و پيغام گذاشته بود كه بايد حتما فرمانده نيروي انتظامي را ببيند.
مسئول دفتر مجبور شد با او تماس بگيرد و عذرخواهي كند كه به خاطر فشردگي برنامه ها، آقاي قاليباف در اين چند هفته، فرصت ملاقات با او را ندارد.
پزشك بايد زودتر به آمريكا برمي گشت و وقتي برايش نمانده بود كه ايران بماند. گفت: «ما در آمريكا يك انجمن مبارزه با مصرف مواد مخدر داريم. نمي دانيد وقتي كه خاك سفيد را به آن صورت جمع كرديد، چه سر و صدايي در انجمنهاي شبيه ما، در آمريكا راه افتاده است. من فكر مي كنم هنوز خودتان هم نمي دانيد چه كار بزرگي كرده ايد. من حرفي با آقاي قاليباف نداشتم، فقط مي خواستم دست ايشان را ببوسم. »

20
تاجر تهراني، زن و بچه اش را برده بود شهرستان. وسط سفر، بهشان گفته بود كاري برايش پيش آمده و برگشته بود تهران. از خانه اش زنگ زده بود به همسرش در شهرستان و همه چيز را گفته بود: كه ورشكست شده و چكهايش برگشت خورده و ديگر راهي برايش نمانده. بعد تلفن را قطع كرده بود. زن نفسش بند آمده بود. بعد جيغ كشيده بود. بچه ها دورش كه جمع شده بودند، بين آه و ناله اش گفته بود كه بابا مي خواهد خودكشي كند.
دختر نوجوانش دويده بود طرف تلفن و به 110 تهران زنگ زده بود. نشاني خانه شان را داده بود و گفته بود كه پدرش مي خواهد خودكشي كند.
شش و نيم دقيقه طول كشيده بود تا پليس خودش را به خانه آنها رسانده بود. زنگ زده بودند و كسي جواب نداده بود. به زور وارد خانه شده بودند و تاجر را در حال دست و پا زدن بالاي داري كه خودش ساخته بود، ديده بودند. زود نجاتش داده بودند.

21
تلفن 197 تازه راه افتاده بود. قالي باف روزي يك ساعت مي نشست و به شكايتهاي مردم از ماموران نيروي انتظامي، گوش مي كرد و دستور پيگيري مي داد.
زن گفت: «آقا مزاحم نشويد! زندگي دخترم برباد رفته، شما شوخيتان گرفته ؟! » قالي باف مجبور شد مسئول دفترش را صدا كند. گفت: «اين خانم باور نمي كند كه من قاليبافم!» مسئول دفتر گوشي را برداشت. از زن پرسيد كه مگر با 197 تماس نگرفته بوده؟ زن تازه فهميد ماجرا از چه قرار است. بغض گلويش را گرفت. گفت: «دخترم از فرانسه براي رشته پزشكي بورسيه گرفته. اگر تا شنبه سركلاس حاضر نشود، بورسش را از دست مي دهد.» دوشنبه بود. گفت: «دخترم و برادرش پولها را به ارز تبديل كرده بودند كه دو نفر موتور سوار، كتكشان زده اند و كيفشان را دزديده اند و رفته اند. گذرنامه دخترم را هم برده اند.»
صداي هق هق زن از پشت گوشي مي آمد: «پولها مهم نيست اما گفته اند گذرنامه دستكم دو هفته ديگر دوباره صادر مي شود. دخترم بدبخت مي شود.»
پس فردا ظهر، دوباره زنگ زدند به آن زن. زن از شادي زبانش بند آمده بود. فقط دعا مي كرد و قربان صدقه مي رفت.

22
ساعت هفت صبح زنگ زدند خانه شان. او از همه مسئولان زودتر باخبر شد كه بم زلزله آمده است. زود راه افتاد. مستقيما با خلبان هواپيمايي كه نيروهاي ويژه ناجا را به اصفهان مي برد، تماس گرفت و دستور داد كه آنها را به بم ببرد. تا شب هماهنگي هاي تهران را انجام داد. بعد هم رفت بم. ده شبانه روز آنجا ماند. بعد به خاطر جلسه با رهبر، برگشت تهران و جلسه كه تمام شد، دوباره رفت بم.
خانواده اش بعدا فهميدند توي اين ده شب، روي باند فرودگاه بم مي خوابيده. كنار سردار كاظمي، فرمانده نيروي هوايي سپاه.

23
فرودگاه بم فقط باند داشت. چيز ديگري نمانده بود. آقاي قاليباف با اينكه ديگر فرمانده نيروي هوايي سپاه نبود اما آنها را براي كمك آورد. يك ماشين مخصوص هم نيروي انتظامي داشت كه دستور داد بياورندش. گذاشتندش كنار ماشين نيروي هوايي سپاه. اين دو تا ماشين شدند برج مراقبت! بعد ژنراتورهاي ويژه اي را كه براي ناجا خريده بود، نصب كردند و به وسيله برق آن، كل باند را روشن كردند. فرودگاه بم اينجوري راه افتاد. ديگر هواپيماها مي آمدند و كمكها را خالي مي كردند و زخمي ها را مي بردند. اگر فرودگاه راه نمي افتاد، خيلي از زخمي ها مرده بودند.

24
همين جوري نمي شد با قاچاق كالا مبارزه كرد. تا مردم ـ مخصوصا مرزنشين ها ـ توجيه نمي شدند، دولت كاري پيش نمي برد.
اسفند 83، رفته بود خوزستان، پيش اتحاديه هاي اصناف يك منطقه. منطقه ناامني بود. آمار دزدي در آنجا يازده برابر شده بود. خودش ـ به عنوان فرمانده ناجا ـ فرمانده آن منطقه را به خاطر ناتواني عوض كرده بود.
يكي از حاضران، بلند شد و شروع كرد به تعريف كردن از امنيت آنجا. ناراحت شد. وقتي رفت بالا، گفت: «آقا مجبوري اينجور حرف بزني؟ من كه وضعيت اينجا را مي دانم. چرا بيخود تعريف مي كني؟ مشكلي هست كه بايد تلاش كنيم، باهم حلش كنيم.»

25
براي «صندلي داغ» چهار بار دعوتش كردند اما قبول نكرد. آخرش مدير شبكه دو نامه نوشت. ديد ديگر نرفتنش غيرمنطقي است. براي اينكه كسي فكر نكند مي خواهد تبليغ زودهنگام كند، لباس كامل نظامي پوشيد. اولين بار بود كه با هيبت نظامي مصاحبه مي كرد.
وسطهاي برنامه، تصويربردارها دوربينهايشان را ول كرده بودند. آخر لرزش دستهايشان موقع گريه، تصوير را خراب مي كرد.
برنامه كه تمام شد، هيچكس با او خداحافظي درست و حسابي نكرد. احمد نجفي سرش را به ستوني تكيه داده بود و مي گريست. نتوانسته بود جلوي دوربين دلش را خالي كند.

26
وزير كشور ايتاليا بعد از ديدار با او، پيش آقاي خرازي ـ وزير امور خارجه وقت ـ رفته بود. گفته بود: «از قيافه رييس پليس شما خوشم آمد. برخوردش هم با ما خيلي گرم بود. اما براي جلسه ما را به اتاقي برد كه پانزده پله زيرزمين بود. من چون ترسيدم، نتوانستم تا آخر جلسه درست حرف بزنم.»
قالي باف كه اين را شنيد، يك طبقه از ساختمان جديد فرماندهي را به ملاقاتهاي خارجي اختصاص داد. وقتي وارد نيروي انتظامي شده بود، ساختمان جديد فرماندهي نيمه تمام بود. همه كارها را قبل از آمدنش كرده بودند.
بازهم، هيچكس او را، به جز وقت ملاقاتهاي خارجي، در آن طبقه نديد.

ارسال کننده: مهدیان حسن

موضوع: داستانک


1 نفر این مطلب را می پسندد.
(مشاهده همه)


1 دیدگاه

  1. جلیلی یا قالیباف، مسئله این‌است گفت:

    داستان های 7 و 8 مرا خیلی تحت تاثیر قرارداد [-(

پاسخ دهید

مشاهدۀ دیدگاه‌های این مطلب به‌ترتیب تاریخ ارسال

برچسب ها