Google+

» ماه رمضون امسال با ۳۸ تای قبلی خیلی فرق داره! کتاب پردازان | قطب مطالعه و تفکر کشور

هدیهٔ روز
آدم ها…
  آدم ها مثل کتابن: از روی بعضی ها باید مشق نوشت! از روی بعضی ها باید جریمه نوشت! بعضی ها رو باید چندبار خوند تا ...
archive
معرفی کتاب
معرفی کتاب ویژه دانش آموختگان (دانشجویان و دانش آموزان)
  جهت مشاهده ویدئو معرفی کتاب اینجا را کلیک کنید کتاب دانش آموز یک دقیقه ای تکنیک های جامع مهارت های مطالعه،مدیریت زمان،بحث های ...
archive
آخرین دیدگاه‌ها rss
شبکه تشکل ها(1)
فاطمه اسلامي:

سلام خداقوت، قسمتهای بعدیش رو نمیذارید؟


**چقدر خوب است که داریمشان ...*
maghsoodi:

متن خوبی بود .من پسندیدم.خیلی خوبه حواسمون به اطرافیانمون باشه.


اقتدار، مظلوميت و پيروزى
scientist04 در پاسخ به jafari.f:

واقعا چرا؟ یا اگه هست کجاست؟


بخش آموزش مدیریت و بهره وری فردی (NLP)
Amirhossein_keyvani در پاسخ به رجایی:

فایل پی دی اف کتاب هم وجود نداره؟


بخش آموزش مدیریت و بهره وری فردی (NLP)
رجایی در پاسخ به Amirhossein_keyvani:

سلام درخواست شما را از واحد انتشارت پیگیری کردم، متاسفانه کتاب گویا فقط چاپ اندکی داشته وبعدا دوباره تجدید چاپ نداشته و موجود نمی باشد موفق و سعادتمند باشید.


معجزه
maghsoodi:

سلام.آیا ثبت نام من کامل شده یا نه؟


بخش آموزش مدیریت و بهره وری فردی (NLP)
Amirhossein_keyvani:

سلام خسته نباشین من ۶سال پیش از اقای کریمی کتاب ریا(کلید) رو در کلاس های سریع خوانی هدیه گرفتم و متاسفانه گم کردم هرچه در انتشارات و کتاب های سایت گشتم پیدا نکردم که بتونم مجدد تهیه کنم میخواستم راهنمایی بگیرم چطوری میتونم پیدا...


مرجع جامع تندخوانی
Fpakmehr14:

عرض سلام ،امکانش نیست این کتاب رو اینترنتی بخریم؟


فرآیند 5 مرحله ای انتخاب رشته + همایش مهم انتخاب رشته
venus:

سلام خسته نباشید.من یک دانش اموز یازدهمی هستم که در انتخاب هدف و شغل اینده ام دچار شک و دودلی هستم .با اینکه در رشته ی تجربی مشغول به تحصیلم نه علاقه ای به زیست شناسی دارم ونه به پزشکی.بعد...


**چقدر خوب است که داریمشان ...*
zeinab Akhlaghi Modiri:

سلام . البته با نظر شما هم کاملا موافقم. چون اگه بخوایم وابسته به تعداد محدودی باشیم ممکنه همیشه غمگین بمونیم . واقعا آدم باید به خودش اهمیت بده و مدام دنبال فکرا و اتفاقای مثبت باشه و به چیزهای...


archive



پرامتیازترین کاربران: بیشتر...

ماه رمضون امسال با ۳۸ تای قبلی خیلی فرق داره!

نگارش در تاریخ پنج شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۱، ساعت ۱۰:۰۰ ؛ بازدید: ۶۰۵ بار
دسته: داستانک

امسال ماه رمضون یه طوری دیگه شروع شد!
با همه ماه رمضون ها فرق می کرد.
از همون موقعی که هلال اول ماه رویت شد، انگار یکی توی گوشم یه چیزی می گفت…

هنوز هم همه چیز و همه کس، در هر زمان که بهشون نظاره می کنم، همون حرفو بهم می زنند!

دارن می گن : خودتو آماده کن…
خودتو آماده کن که ماه رمضون امسال با ۳۸ تای قبلی خیلی فرق داره!
خیلی برام سوال بود که چرا؟؟؟

کنجکاو شدم؛ به پَر و پاشون پیچیدم! به پَر و پای عالم و آدم! همونایی که مدام توی گوشم می گفتن:ماه رمضون امسال با ۳۸ تای قبلی خیلی فرق داره!

نمی خواستن چیزی بگن، ولی من سماجتم بیش از این ها بود!

بهم گفتن از امسال باید خودتو آماده کنی، باید دست و پای خودتو جمع کنی و خودتو فراهم کنی برای….

نتونستن ادامه بدن! بغض گلو شونو گرفته بود و اشک چشماشونو پُر کرده بود!
و من همچنان در انتظار بودم بفهمم برای…؟

اشک هاشون تمومی نداشت، بغضشون ترکیده بود و نمی تونستن جلوی خودشونو بگیرن…!

بلند شدم ، داد زدم ، گفتم آخه منم آدمم!
باید بدونم چی شده؟ باید بدونم چرا ماه رمضون امسال با ۳۸ تای قبلی خیلی فرق داره؟ باید بدونم چرا شما اینقدر اشک می ریزین و شیون و ناله می کنین؟

انگار منتظر همچین عکس العملی بودند! خلاصه یکی از همین زمین و زمانی ها ، یکی از همین فلک الافلاکی ها که مثل بقیه داشت شیون می کرد و مدام توی گوشم اون جمله ی عجیب رو زمزمه می کرد، گفت آخه ماه رمضون امسال  یه اتفاقی می افته!

گفتم چی؟
گفت خیلی دردناکه!

گفتم برای؟
گفت برای اهل السماوات و الارض…

گفتم چرا؟
گفت چون … چون… چون امسال…!
نتونست حرفشو ادامه بده!

بهش گفتم چی شد؟ چرا ادامه ندادی؟

گفت نمی تونم!
گفتم پس من چیکار کنم؟ سرگردان و حیرانم کردین، بهت زده شدم؛ باید بگین چرا؟

گفت اصلا می خوای یخورده از زمان جلو بزنیم تا خودت همه چیزو ببینی و بفهمی؟
گفتم چرا که نه؟ از خُدامه…

گفت چشماتو ببند و دستتو بده به من
چشمامو بستم و دستمو گذاشتم توی دستش

منو برد چند روز جلوتر، شب بود و مهتابی ؛ جایگاه ماه در آسمون نشون می داد که شب از نیمه گذشته!
بهم گفت بیا توی این کوچه ها قدم بزنیم، گفتم توی این تاریکی؟ گفت نترس نور مهتاب هست، منم که باهات هستم، مگه نمی خوای جواب سوالتو بدونی؟ مگه نمی خوای بفهمی چرا ماه رمضون امسال با ۳۸ تای قبلی خیلی فرق داره؟ پس بیا دنبالم…

راه افتادیم

توی اون وقت شب، دیدم بعضیا اومدن دم در خونه هاشون ایستادن! انگار منتظر بودن و چشم به راه…!
بعضی از خونه ها صدای گریه ی بچه هاشون بلند بود
بعضی ها توی خونه هاشون بلند بلند گریه می کردن و مدام به خدا می گفتن: خدایا منو ببخش، ببخش که نفهمیدم، ببخش که تا حالا دشمن دوستت بودم و دوست دشمنت!! ببخش که منم با نادانی هام مقصر بودم…!

صداشون در کوچه ها می پیچید.

نه تنها به جواب سوالم نرسیدم، که به سوالاتمم اضافه شد که اینا کی اند؟ چرا اهالی شهر اینطوری شدن؟ چشونه؟
توی همین فکر بودم که گفت آماده شو می خوایم ۲-۳ روز برگردیم عقب!

گفتم نمیشه همینجا جوابمو بدی؟
گفت نه! من که گفتم نمی تونم بگم، اگه می خوای باید دنبالم بیای و خودت بفهمی…
گفتم خب باشه ، من آماده ام ، بریم.

این دفعه نزدیکای فجر صادق بود، حول و حوش اذان صبح!!
سر از یه کوچه در آوردیم، دَرِ یه خونه باز بود؛ چند تا مرغابی از این خونه اومده بودن بیرون! حالت عادی نداشتن، انگار داشتن شیون و ناله می کردن!

من سرگرم نگاه کردن به احوالات این مرغابی ها شدم، نمی دونم چند دقیقه گذشت!
یهو دستمو گرفت و کشید و گفت بُدو! گفتم چرا؟ گفت وقت حرف زدن نداریم، فقط بُدو که داره امر رخ میده!
من مات و مبهوت، در حال دویدن پشت سر اون بودم که ناگهان پام گیر کرد به یه مانع و آنچنان خوردم زمین که تا اومدم خودمو از روی زمین جمع و جور کنم، یه مقداری طول کشید…

دیدم مثل یخ وارفته شد!
گفتم چیه؟ چیزی نشده که، طوری نیست، مقصر خودم بودم که حواسم به جلوی پام نبود؛ برو بریم، من آماده ام، راستی به سمت کجا داشتیم می دویدیم؟
آهی عمیق کشید و گفت: دیگه فایده نداره، زمان گذشت، و شد آنچه شد! قُضِیَ الأمر…

دوباره اشک از چشمانش جاری شد، گفت بیا تا به راهمون ادامه بدیم و بریم همونجایی که می خواستم ببرمت، ولی دیگه عجله نیاز نیست!
راه افتادیم، رسیدیم به یه مسجد ، واردش شدیم. از اذان صبح گذشته بود، ولی مسجد شلوغ بود همه مبهوت…

گفت بیا دنبالم، رفتیم جلو، تا اینکه نزدیک محراب شدیم؛ باورم نمی شد، محراب خونی بود ولی کسی درش نبود!!
اشک امونشو بریده بود…
از مسجد خارج شدیم.

یکی یکی کوچه ها رو پشت سر گذاشتیم، رسیدیم به همون کوچه ی مرغابی ها
بیرون خونه، آدم ها صف کشیده بودن، از کوچیک تا بزرگ

بعضی از بچه ها، توی دستشون یه ظرف شیر بود و روی گونه هاشون یه مروارید اشک …
صدای ناله از توی خونه میومد، صدای ناله ی وا أبتاه، وا أبتاه…

دقت که کردم دیدم مابین ناله هاشون اینا رو هم می گن:
وا علیاه ، وا أمیر المؤمنیناه* ، وا إماماه

تازه داشتم به خودم میومدم که دستمو گرفت و گفت آماده شو باید برگردیم به زمان قبل، همون زمان خودمون، ابتدای ماه رمضون سال ۴۰ قمری…
اومدیم توی زمان خودمون و من از شدت بهت، زبونم بند اومده بود!

گفت بذار برات شرح بدم اونچه را که دیدی:
(توی پرانتز گفت: ابتدا زمان دومی، را که سِـــیر کردیم شرح میدم، بعد به زمان اول میریم، و به ماجرای اون خونه ها و حواشی اش می پردازیم.)

اون شب، سحر نوزدهم ماه رمضان همین امسال خواهد بود؛ مرغابی هایی که دیدی، همونایی بودن که به حسین ابن علی هدیه داده اند؛ اون شب وقتی که امیر المومنین علی(ع) برای اقامه ی نماز صبح از خونه به مسجد عزیمت می کنن، این مرغابی ها با شیون و ناله قصد دارن که حضرت رو از رفتن به مسجد منصرف کنن ولی حضرت باید برود…
اون موقعی که توی کوچه، مرغابی ها رو دیدی، حضرت علی به مسجد رفته بود و این پرندگان در فراق مولا شیون می کردن.

اون زمانی که دستتو کشیدم و گفتم بُدو، لحظه ای بود که ابن ملجم ملعون (۲) می خواست باشمشیر زهر آلودش فرق مولا رو بشکافه؛ که با اون اتفاقی که برای تو افتاد، نتونستیم به موقع خودمونو به مسجد برسونیم….!

اون خون هایی که دیدی، خونی بود که بر اثر ضربت شمشیر اون ملعون بر سر مولا علی، به زمین ریخته بود…

اون بچه هایی که دیدی پشت در خونه ی علی با ظرف شیر ایستادن، یتیم های شهر بودن که برای باباشون شیر تازه آورده بودند، به امید اینکه حالش بهبود پیدا کنه…

بعدش ادامه داد: {این از شب نوزدهم! حالا بریم به اون زمانی که اول بار رفتیم. در اون کوچه ها زیر نور مهتاب. یعنی دو سه شب بعد از شب نوزدهم}

اونایی که دیدی نصف شب، دم درِ خونه شون ایستاده بودن، و انگار منتظر یه چیزی بودن، فقرایی بودن که مولا علی در زمان صحت و سلامتی اش، هر شب توی تاریکی به طور ناشناس آذوقه و قوت براشون می برد و پشت در خونه هاشون می ذاشت. ولی تا قبل از اون حادثه ، مردم به دلیل تبلیغات امویان فکر می کردن این غذاها ، هدایای معاویه (علیه اللعنة) هستند، که پس از حادثه، چون کسی براشون غذا نمی برد، پس از چند شب چشم انتظاری، کم کم داشتند پی می بردن که اون غذاها از جانب امیر المومنین علی(ع) است…

اون افرادی که دیدی صدای توبه و انابه شون توی کوچه پیچیده بود، افرادی بودن که تازه با از دست دادن مولا فهمیدن چه کسی رو از دست دادن و چون می دونستن که تساهل و تسامح مسلمانان در طول ۳۰ سال پس از شهادت رسول الله ، پیش زمینه ی این فاجعه ی عظما را به وجود آورده بود، خودشون رو سرزنش می کردن و به درگاه الهی استغفار! ولی حیف که نوشداروی پس از مرگ سحراب چه سود…؟

پس از شرح وقایع گفت:
شب نوزدهم همین ماه رمضون مولا علی ضربت می خورند و شب بیست و یکم به دیدار دوست در جوار رسول خدا می شتابد، و با این بلای عظیم، اهل زمین و آسمان ، بلکه اهل کائنات بهترین بابای دنیا را از دست می دهند و یتیم می شوند…

حالا فهمیدی چرا ماه رمضون امسال با ۳۸ تای قبلی خیلی فرق داره؟
واین بود دلیل غصه و ماتم اهل السماوات و الارض که مدام در گوش تو اون جمله را زمزمه می کردند!

و دوباره همراه سایر مخلوقات، شروع کرد به ناله و شیون… و مرا با غم خودم رها ساخت…

آری!
ماه رمضون امسال با ۳۸ تای قبلی خیلی فرق داره و من باید خودمو آماده کنم چون دارم یتیممیشم…
شما هم خودتونو آماده کنین…

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

**در سال دوم هجری، روزۀ ماه رمضان بر مسلمانان واجب شد و تا سال ۴۰قمری، ۳۸رمضان سپری شده بود…**


4 نفر این مطلب را می پسندند.
(مشاهده همه)


2 دیدگاه

  1. F.A گفت:

    کاش بگین کی این هنرنمایی رو کرده . خودمو در حال بدو بدو تو کوچه‌ها میدیدم . احسنت . لعنت خدا بر اون ابن ملجم ملعون بی مغز بی…

  2. tm.kh گفت:

    عالی بود…

پاسخ دهید

مشاهدۀ دیدگاه‌های این مطلب به‌ترتیب تاریخ ارسال

برچسب ها